نشریۀ اینترنتی نهضت مقاومت ملی ایران

N A M I R

 

 

 

چون غرض آمد هنر پوشیده شد

صد حجاب از دل به روی دیده شد

 

مولانا جلال آلدین، مثنوی شریف

 

شاپور بختيار

 يا

مبارزه با فاشيسم

 

 از تهران  تا پاریس

 

بخش دوم (۲؛؛ ب)

ع. ش. زند

 

 

 چنانکه دربخش های پیشین این مقالات دیدیم "تاریخ نویس بیغرض ِ" ما بجای نقل دست کم گوشه ای ازحقایق اززبان مردی که برکرسی اتهام نشانده ترجیح می دهد، بنی صدر، فرزند روحانی "امام" و عضو ستاد تبلیغاتی او درپاریس را، که با کمک چند روزنامه نگار پاریسی کاملأ خالی الذهن از معنای امام و جایگاه امامت درتشیع،از یک آیت الله  یک "امام" تراشید•‡٭†، بعنوان شاهد احضار کند. ایشان بنی صدر را، با قره باغی، یعنی یکی از شیادترین همکاران شاه، که با همدستی فردوست ِهزارچهره، پیش ازهمه، با توطئه ای بنام " بیطرفی ارتش"، نه فقط  به ارباب پیشین خود، که به ملتی که عمری از کیسه ی او فربه شده بود،خیانت کرد، بعنوان شاهد احضارمی کند و ازقول اینان ادعا ها خلاف واقعی را بهم می بافد؛ اکاذیبی که، درمورد ارتش، گروه بزرگی ازشرافتمند ترین امرا و افسران سطوح مختلف با شهادت های کتبی سرشاراز انزجارخود، با استناد به جزئیات حوادثی که در رأس ارتش رخ داده و غالبأ با ذکر تاریخ و زمان دقیق این حوادث، رد و انکار کرده اند. یکی از این امرائی که علی رغم پیوند سببی او در گذشته با خانواده ی پهلوی، از نوادر امراء ِخوشنام و مورد احترام عمومی بوده، ارتشبد فریدون جم است که بختیار او را به وزارت دفاع پیشنهاد کرده بود. او درباره ی ب" اصطلاح "تصمیم ارتش" به « بیطرفی »، در یکی از چند متنی که به قلم وی منتشر شده، از جمله می نویسد:  

« (...) این ضعف و سستی را باید در تارو پود نیروهای مسلح جستحو کرد و باید اذعان نمود که همین ضعف و سستی واقعه ی " بیطرفی" را پیش آورده؛ و الا دیده شده است که بعضی ارتش ها، حتی وقتی امکان جنگیدن باقی نمانده، فداکاری را تا انتها دنبال می کنند و مرگ با افتخار را به تسلیم ترجیح می دهند. با وجود [این]  که اکراه داشتم که با  وارد بحث شدن ـ به هرحال اتهاماتی به نیروهای مسلح وارد کنم ـ اخیرأ مصاحبه ی آقای میبدی ... تا حدی زبان مرا گشود و بدون اینکه وارد بحث ِاعلام بیطرفی شوم ـ دو ایراد ستادی و فنی بیان کردم:

« یکم : آنکه، جای رسیدن به چنین پیشنهادی شورای فرماندهان و زنجیر صحیح فرماندهی است نه یک نشست نظرگیری»(تأکید از ماست)

« دوم : در چنان بحرانی، فقط هیئت دولت است که صلاحیت دارد تکلیف نیرهای مسلح را معین کند و چه بسا اگر مجلس وجود می داشت چنین مسئله ای حتی در صلاحیت دولت نبود و بلکه نمایندگان قانونی ملت باید نقش ارتش را معین می کردند.»

« در این باره یک نوشته برای رادیوی لوس آنجلس تهیه کرده بودم و یک نبشته دیگری برای  روزنامه ی نیمروزـ که اظهارات ارتشبد قره باغی رادر پاسخ به مصاحبه ی من درج نموده، در صورتی که حقیقت آنست که تیمسار قره باغی به ایرادات من پاسخی نداده اند و مطالب دیگری که اصلأ ربطی به اظهارات من نداشته مطرح نموده اند.»

« در این نوشته ها مطالعه خواهید فرمود که شورای فرماندهان چه تفاوت هایی با یک نشست نظرگیری از اشخاصی که اکثرأ صلاحیت رأی دادن ندارند، دارد.»( دراین مورد و سایراسناد مرتبط  نگاه  کنید به ضمیمه ی ‡  و منبع آن )   

پس به آقای محترمی که بعنوان پشتوانه ی دعاوی خود گواهانی بهتراز ابوالحسن بنی صدرو قره باغی نمی یابد باید گفت که اینگونه موهومات تنها ازاذهان کسانی تراوش می کند که فرهنگ ِدستبوسی، منش ِطاعت و فرمانبرداری و خوی خواری پذیری، شیوه ی مرضیه و طبیعت ثانوی آنان شده و تبدیل شدن بختیار به یک اسطوره ی تاریخی نه چنانکه ایشان پنداشته اند نتیجه  «عملکرد  هواداران بختیار» (کذا) است که به ادعای ایشان میخواهند « از آب گل آلود ماهی گرفته و از ايشان تصوير يک قهرمان مستقل وطن خواه، "ضد آخوند" و هوادار آزاديها ارائه کنند»(کذا) و نه به دلیل « اعمال سانسور شديد از سوی رسانه های عمومی در انعکاس واقع نگرانه وقايع پس از انقلاب.»  بلکه این امر حاصل شناخت روز افزون مردم از تشخيص روشن بينانه ی آن روز بختیار درباره ی وضع حساس و خطرهولناکی بوده که کشور را تهدید می کرده است؛ و درعین حال بیان بی پرده، صریح و متهورانه ی این تشخیص درآن جو مسخ شده و رعب زده؛ بعلاوه ی تأکیدات مکرراو بر این اصل كه راه ترقي و تعالي مادي و معنوي ملت ها  تنها از مجرای دمكراسي ميگذرد٭•††( افزون براین محقق دقیق ما توضیح نمی دهد که از چه زمانی جمهوری اسلامی ناسزا و دروغ  درباره ی  مصدق، بختیار و دیگر یاران آنان را تحت سانسور قرارداده است).  

 و به حكم همين تشخیص و آرمان والا بود كه  پنجاه و چند سال پيش وی در برابر هجوم آزادي كش نازيسم به خاک فرانسه که او درآن یک دانشجوی خارجی بیشتر نبود، مردانه قد علم كرد؛ يك دانشجوي خارجي مقیم فرانسه که هيچ گونه تكليف و اجباري در به خطر انداختن جان خود نداشت اما  بدون لحظه ای تردید  داوطلبانه در صفوف ارتش فرانسه با قواي متجاوز آلمان هيتلري وارد پيكار شد، و پس از آن مرحله نیز جان برکف به نهضت مقاومت ملی فرانسه، پیوست، کاری که بعد ها یکی از موجبات پیشنهاد نام آن نهضت برای نهضت مقاومت بعد از کودتا درایران نیز گردید.

 

بختیار که وجودش از عواطف انسانی سرشته بود با روحی سرشاراز حس آزادیخواهی و احترام به انسانیت ِانسان، با روی کارآمدن هیتلر و آغاز نمایش های فاشیستی هواداران اونیفورم پوش او در المان و اعمال پیراهن سیاهان موسولینی درایتالیا ( که به شکل مضحک تری، ولی با همان نیت و قدرت تحقیر انسانیت انسان، بعدأ از جانب هواداران آیت الله در ایران تکرارشد) بقدری به این نوع جنون حساسیت داشت که برای مشاهده ی شکل آلمانی آن به رأی العین از پاریس به آلمان سفرکرد تا رفتار گرفتاران به این جنون جمعی را در نمایش های هول انگیز ضدبشری آنان با پنج حس خود از نزدیک لمس کند و با ماهیت دیوانه وار فاشیسم رودر رو آشنا شود. او این تجربه را، بعلاوه ی فجایعی که اشغالگران نازی علیه مردم فرانسه انجام دادند هرگز از خاطر نبرد و بهمین دلیل، و بنا به شم و احساس سیاسی نیرومندی که از خصائص مهم او بود، به محض ملاحظه ی خصوصیات تظاهراتی که به تحریک شبکه ی خمینی در شهرهای ایران به راه افتاده بود، و بویژه شنیدن ادعاهای سیادت طلبانه و زیادت خواهانه ی آیت الله، به مجرد ِرسیدن او به خاک فرانسه، تولد غولی خطرناک و بی شفقت، از همان نوع  که یک بار در جوانی در آلمان و فرانسه  جنایات آن را به چشم دیده بود، در پیش رو دید و خود را با تمام وجود برای مقابله با رشد و سلطه ی آن برایران آماده کرد. پیش از او مردان پایبند به اصول و شجاع دیگری درکشورهای دیگر، با قیام در برابر غول فاشیسم  و علی رغم  آگاهی از خطر جانی برای خود، در این راه کشته شده بودند. یک نمونه ی تاریخی برجسته ی چنین مردانی فیلسوف، روزنامه نگار و سیاستمدارآزادیخواه ایتالیایی و نماینده ی پارلمان، جیوانی آمندولا(Giovanni Amendola ابداع کننده ی اصطلاح توتالیاریسم و سرسخت ترین رهبرِمخالفان موسولینی درجریان صعود او به قدرت بود که پس از تحمل چند بارضرب و شتم  و توطئه علیه جان او بدست یکی از گروه های پیراهن سیاه موسولینی موسوم به " سکواردیستی"، سرانجام در نیتجه ی آثارمهلک آخرین تعرضی که به جان او شد، درجنوب فرانسه درگذشت.  زمانی که، پس از درگذشت رهبر حزب سوسیالیست، آمندولا بدلیل سرسختی درمقابله با فاشیسم  به رهبرمخالفان آن تبدیل شد، درحالی که با صدارت موسولینی فاشیست ها پایگاه های خود را بسیار وسیع تر ومحکم تراز پیش کرده بودند و شاه، ویکتورامانوئل سوم، بسیاری از سران ارتش و واتیکان نیزبه آنان نظرمساعدی داشتند،بسیاری از مخالفان دست از مقابله کشیده بودند چون، برخلاف آمندولا، با آن اوضاع جدید شکست حزب و دولت فاشیست را دیگر ممکن نمی دانستند. اما این ارزیابی ها  آمندولا را نومید نکرد و او با انرژی باز هم بیشتری به مقاومت درمقابل فاشیست ها ادامه داد. او سرانجام کشته شد اما  کسانی که رعب زدگی دربرابرقدرت فاشیسم  انگیزه ی دلیل تراشی های آنان  برای انفعال بود درتاریخ پیروز نشدند.

ذکر اینگونه مثال ها از این روست که تحلیل گرانی که اینجا و آنجا گفته اند و تکرار می کنند که " اشتباه محاسبه دکتر بختیار این بود که بدون هیچ تکیه گاهی، روی حساب نادرست استفاده ازارتش، نخست وزیری را پذیرفت ٭ •٭‡ " لازم است که برای تکمیل تحلیل های خود  پیش یا پس از چنین احکامی به این پرسش نیز، که بارها از طرف نهضت مقاومت ملی ایران مطرح شده است، پاسخ دهندکه:

 

اگر حساب شاپور بختیارنادرست بود، در مقایسه با حساب چه کسانی نادرست بود ( با حساب کسانی که اندک زمانی پس از او برای گریز از چنگال نظامی که به برپایی آن کمک کرده بودند دست استمداد بسوی او دراز کردند؟)؛

ــ حساب درست تر چه بود یا چه می توانست باشد؛ نام آزادیخواهانی که حساب درست تری کرده بودند( و لابد بهمین دلیل به او کمک نکردند) چیست؛

 ــ و نتیجه ی حساب درست تر آنان چه بوده است؟

 

ولوآنکه، آنگونه که بختیار درنظر داشت، درپناه قانون اساسی، حتی در شرایطی نامساعد، امکان کامیابی درانتقال قدرت به ملت ضعیف می نمود، آیا، چنانکه دیدیم، بدون حِـــفا ظ قانون اساسی، برای کسانی که این حِـــفا ظ را شکستند، یا در انتظار شکستن آن نشستند، این کامیابی، بطریق اولی، غیرممکن نمی شد؟ که شد!

 

 برخی از این تحلیل گران یا پرسش کنندگان گویی هنوز قادر به تمیز میان مبانی قانون اساسی که درابتدای مشروطه و نزدیک به بیست سال پیش ازاستقرار سلطنت پهلوی نوشته شده بود،و نخستین آنها «همه ی قوا از ملت ناشی می شود»، یا اصل حاکمیت ملی ،بود  و دیکتاتوری سلطنتی پهلوی، که به خطا هدف  بختیار را حفظ  آن تصور می کنند، یا به غرض آن را چنین قلمداد می نمایند، نمی باشند.

 

برای کسی که قادربه تمیز میان اصل و فرع، یا عمده و غیر عمده است، تا زمانی که به پرسش های بالای ما، که دراصل یک پرسش بیشتر نیست، کسانی پاسخ نداده باشند، دیگر ِ

پرسش ها، اگر خارج از موضوع  و برای انحراف اذهان نباشد، دست کم فرع بر موضوع اصلی است. چنان پرسش هایی و پاسخ های آنها را می توان برای هزارمین بار تکرار کرد، اما پرسشی که ملت ایران مطرح می کند این است که  چرا از بروز این فاجعه جلوگیری نشد.

 

می توان هزار بار دیگر مانند اوراد مذهبی تکرار کرد که، انقلاب را مردم کوچه و خیابان کرند، انقلاب " شکوهمند بود، کسی نمی بایست در برابر آن قرارمی گرفت...، اما  نمی توان منکر شد که ملتی که تا بیست و یکم بهمن به همه ی آزادی ها دست یافته بود و لازم بود به تحکیم آنها بپردازد، از روز بیست و سوم بهمن، با آنچه انقلاب می نامند، همه ی آن مزایای بزرگ را از دست داد، به هدف خود نرسید، هدفی که آزادی های اساسی ملت ها و در راًس همه" حاکمیت بر مقدرات خودیش" بود. و محک قضاوت ملت این حکمت کهن بشری است که " درخت را از میوه اش می شناسند" ( توراة)

افزون براین باید دائمأ یادآورشد که، برخلاف ادعاها ی پاره ای مدعیان ِبیگانه با منش ِ سیاسی بختیار، یا پرسش های بعضی تحلیل گران بی اطلاع از توضیحات کافی و وافی ِاو، تکیه گاهی که بختیار می جست قوای مسلح تأمینیه نبود؛ زیرا چنین تکیه گاهی متعلق به دوران دیکتاتوری بود که او با انحلال ساواک، آزاد کردن زندانیان سیاسی، رفع سانسور از مطبوعات ... پایان آن را رسمأ اعلام داشت و عملی نیز ساخت!

 

تکیه گاهی که او می جست، و بدان نیازمند داشت افکارعمومی بیدارترین بخش جامعه بود که درآن لحظات درنتیجه ی جو ارعاب زاییده ی جنبش توتالیتربه رهبری آیت الله  قسمت اعظم آن غافلگیرشده و خاموش مانده بود، و چنانکه  بختیار در خاطرات خود ـ در کتاب یکرنگی ـ تصریح کرده است نیاز او به همکاری قوای تاًمینیه فقط  به سبب ضروت شکستن محیط خفقان جدید انقلابیون و ایجاد یک حفاظ در برابرجو ارعابی بود که خنثی کردن ِ آن برای به میدان آمدن تدریجی آن بخش خاموش جامعه ضرورت داشت، آن نیروی نگران و برکنار مانده ای که  برای بازیابی اعتماد بنفس، یافتن حد اقل تشکل، و بالاًخره نمایش قدرت و وسعت خود، بدان نیازداشت.

بختیار نیز بعنوان کسی که با  نهادن نقطه ی پایان به قـــَدَر قدرتی شاه و استقرار حکومت قانون همه ی آزادی های بشارت داده شده در برنامه ی نهضت ملی و جبهه ملی را از حالت شعار و نوید به عمل درآورده بود روی گسترش پایگاه خود در میان این بخش جامعه، درصورت برخورداری از حد اقل فرصت، به حق حساب می کرد و نوشته است که دو تا سه ماه مهلت و رامش نسبی برای تشکل و به حرکت درآمدن این نیرو، که درحال برداشتن اولین گام ها بود، می توانست کافی باشد.

بدیهی است که برای همه ی ملیون و دیگرآزادیخواهان، درکنار هم  و با کمک یکدیگر، و در پناه قانون اساسی و مجراهای پیش بینی شده در آن برای دگرگونی های لازم در نهاد ها، امکان همین کامیابی می توانست ده چندان باشد. اما آنکه به  چنین اتحادی در پناه حفـــا ظ قانون اساسی (برای اصلاحات لازم درآن) پشت کرد بختیار نبود٭٭•٭.

 

 شاپوربختیار درجو ِسلطه ی فاشیسم برایتالیا و ظهورنازیسم بود که در بدو جوانی وارد مبازه با این پدیده ها شد، درمبارزه با این پدیده ها تربیت شده بود و تسلیم دربرابر خطر درقاموس او معنی نداشت.

او پس از شکست ارتش فرانسه و تسلیم دولت مارشال پتن به امضاء مقاوله نامه ی ننگین ترک مخاصمه که ارتشیان فرانسه به خانه هایشان فرستاده شدند، ازجمله معدود دانشجویان خارجی بود که،ازطریق یکی ازدوستان همدوره ی خود موسوم به فلیکس گایار(Fιlix gaillard) که بعد ازجنگ چندبار به وزارت و نخست وزیری کشورش رسید، وارد یکی ازشبکه های نهضت مقاومت ملی فرانسه شد که از طرف نظامی گمنامی موسوم به "سرتیپ شارل دوگل" درلندن تأسیس شده بود و رهبری می شد؛ و بدون هیچ محاسبه ای برای کسب مقامی!

 در آن زمان ایران هم زیر اشغال مهمانان ناخوانده ی خود، نیروهای متفقین، بسر می برد و آیت الله کاشانی که بعد ها آقا سید روح الله  ِجوان درسلک پیروان او درآمد مظنون و متهم به همکاری با آلمان نازی.

 اما بختیار، به عکس آنان، یک آزاده ی ایرانی بود که حتی مشاهده ی اسارت مردم کشور میزبان خود در چنگال دیو نازیسم را بر نمی تابید؛ او به آزادی انسان مي انديشيد . براي بختيار، ايستادگي در برابر هيتلر و موسو ليني و ديگر قلدران و زورگويان يك وظيفه انساني بود زيرا آنان به چيزي تجاوز ميكردند كه در نظر او گرامي ترين و عزيز ترين نعمت و خصیصه ی آدمي يعني آزادي و دمكراسي بود. منش و مکتب عدم تسلیم ازآن زمان پایه ی زندگی او شده بود. ازهمین رو نیز آنگاه كه به وطن بازگشت با عشق آتشين و لايزالي كه به ايران و هرچه ايراني بود داشت مبارزه براي احقاق حقوق ملت و پيروزي دمكراسي را با شورواشتياقي دو چندان زير پرچم بزرگمرد تاريخ ايران دكتر محمد مصدق شعار خود ساخت و تا سرحد امكان براي استقلال و آزادي ايران و استقرار دمكراسي مبارزه كرد. آنچه بيش از هر چيز آو را به مصدق پيوند ميداد ، اعتقاد مشترك آنها به آزادي ، دمكراسي و حكومت قانون بود و چنین است که بختیار روبروز به اسطوره تبدیل شده و میشود.

٭٭٭

در پرتو ِاین شناخت و دلائل عمده دیگرمی توان نتیجه گرفت که بررسی همه ی حوادث، نقش ها و مناقشه ها، و حتی تحلیل های نظری ِگاه اندیشمندانه و ناشی از دلسوزی و حسن نیت کامل ولی غالبأ  انتزاعی و مبتنی بر مفاهیم برگرفته از تاریخ و فرهنگ کشورهای غربی یا مسیحی ( مانند مفهوم  بنیادگرایی دینی، متعلق به تاریخ پروتستانتیسم آمریکا، تفسیرهای گوناگون ازنمونه های انقلاب دردیگر کشور های جهان، تکرار کلیشه ی " بازگشت به چهارده قرن پیش...)٭‡‡‡ تا زمانی که حادثه ی پیش آمده در ایران در پرتو خصیصه ی اصلی آن، یعنی پدیده ی کاملأ مدرن ولی وحشیانه ی توتالیتاریسم، با احاطه ی نظری کافی بر همه ی دانش های موجود درباره ی این مفهوم و این نوع نظام ِ کاملإ نوظهور قرن بیستم ، و برشمردن مقدمات لازم برای تحقق آن ـ  مقدماتی که بسیاری از آنها درایران گردآمده بود ـ تحلیل نشود، کوشش ها، نوشته ها و گفته ها  در راه رخنه به  راز اصلی  و ماهیت ژرف حادثه، ره بجایی نخواهد برد، و خود به مناقشاتی پیرامون مسئولیت خاص این یا آن بازیگر اصلی یا فرعی، فردی یا اجتماعی، فروکاسته خواهد شد.

 

و درعین حال، آگرچه تحلیلی چنین دشوار و بغرنج، که مسئله ی مسئولیت های فردی و دستاویزهای دینی ـ دینی ابزار شده ـ  را نیز منتفی نکرده، حتی تسهیل نیزمی کند، به علت وسعت کاری که می طلبد موضوع اصلی و مستقیم ِ این مقالات نبوده، اما نمی توان نیز این سلسله مقالات را، یکسره بدون حد اقل نگاه از این زاویه ی خاص، ولو نگاهی شامل اشاراتی مختصر به شجره نامه ی توتالیتاریسم ایرانی، به پایان برد.

 

و این امری است که در بخش سوم این مقالات تا حد مقدور دراین مجال محدود به آن خواهیم پرداخت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

•‡٭†) هنگام اقامت آیت الله در پاریس، پس از آنکه موضوع کتاب حکومت اسلامی آقا که در آن اصل ولایت فقیه، اجرای حدود شرعی چون قطع ید ونظائر آن، و بالاًخره  تقریرات  ضد یهود( و نه بحث  سیاسی درباب  حقانیت یا عدم حقانیت دولت اسرائیل) مطرح شده بود، در مطبوعات فرانسه منعکس شد و یک یومیه ی پرتیراژ پاریس (فرانس سو ُ ار) موضوع  قطع ید را درتیتر درشت سرمقاله ی خود ذکر کرد، این آقای بنی صدر بود که همراه با یکی از همراهان معمم آیت الله در مصاحبه ای بسیار مفصل، که با روزنامه ی لوموند فراهم کردند و آن روزنامه یک صفحه ی مهم داخلی، بعلاوه ی بخشی از صفحه یک خود را بدان اختصاص داد، بعنوان بیان کنندگان نظریات آقای خمینی، همه ی مضامین مورد بحث، حساس، بیدارکننده  و جنجال انگیز آن کتاب  را ازبیخ و بن منکر شدند و تصویری نه تنها دموکرات منشانه بلکه ملکوتی از" امام" خود ترسیم کردند. آقای بنی صدر و معمم همراه او، البته با کمک یک مترجم که زبان فرانسه بداند، واقعیاتی را دراین مصاحبه انکار و وارونه کرده بودند که مکتوب و منتشر شده بود، اما به  فارسی (!) و درصورتی که بزبان های خارجی منتشر و افشا می شد بتی که درحال ورود به صحنه سیاسی ایران و رسانه های جهان بود، در انظار مردم  ایران و جهان تحت روشنایی دیگری نظاره شده، بسختی شکاف برمی داشت!

 بعد از مغضوب شدن ایشان ار جانب امامی که بدست خود و همدستان خود خودساخته و پرداخته بودند، به عنوان تنها عذرهمه ی گناهان گفتند "من نمی توانستم تصور کنم  که یک مرجع تقلید دروغ بگوید" ( دراین مورد ما نقل به مضمون کرده ایم؛ با علم به اینکه این جمله ی طلایی ایشان را همه خوانده و شنیده اند).  حال بار دیگر بپرسیم : آیا" مورخ" بسیار فاضل  و منصف ما  می توانست برای ادعا های بهت آورخود شاهدی صادق تر ازاین آقای بنی صدر بیابد؟

‡) نک. ژنرال ِ بیطرف، عباس قره باغی، ۳۳۲ صفحه، انتشارات سهند، ص. ۱۹۳ و بعد

٭•††) افزون براین محقق دقیق ما توضیح نمی دهد که از چه زمانی جمهوری اسلامی ناسزا و دروغ  درباره ی  مصدق، بختیار و دیگر یاران آنان را تحت سانسور قرارداده است.

٭ •٭‡) ناصر رحیمخانی، گفتگوی رادیو پیام آزادی با آقای ناصر رحیم خانی به مناسبت سی امین سالگرد انقلاب بهمن، بخش دوم جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۶ مارس ۲۰۰۹

‡‡) نک. مرغ طوفان، همان، ص. ۱۱.

٭‡‡‡) شیدان وثیق، انديشيدن به رخداد در ويژگی هايش، به مناسبت سی امين سالگرد انقلاب ايران

سايت عصرنو، سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۳ مارس ۲۰۰۹

٭٭•٭) لازم است  به همه ی کسانی که در ایام اخیر، بیش از حد و بدون اهلیت  با به سینه زدن سنگ وحدت و یکپارچگی جبهه ملی درآن ایام  و متوجه ساختن مسئولیت ها  بسوی شاپور بختیار با ایراد اتهام تکروی به او، نقش کاسه های داغ تر از آش را بازی کرده اند و می کنند و خود را از کسانی چون ما که  با سازمان و خانه ی پدری خود، جبهه ملی ایران، دارای سابقه ای بس طولانی تر و پیوندی مسلمأ اصیل تر و محکم تر ازهمه ی آنان داشته ایم و داریم، آگاه  تر و دلسوزتر قلمداد می کنند، یادآورشویم  که  یقینأ جبهه ملی، تا جایی که به راه مصدق بزرگ، صالح ها، صدیقی ها، بختیار ها، وخنجی ها، این نمونه های تقوا و دانش و تواضع،  می رود، خود را بری ازخطا نمی داند و در ماوراء ِ واقعیت های تلخ تاریخی قرار نمی دهد، و در جای خود از چنین مسائلی در بحث های سازنده ی داخلی، در محیطی خیرخواهانه و سازنده ، کمترین بیم و پرهیزی ندارد، اما  در شرایط  تاریک کنونی کشور و فراهم شدن زمینه های لازم خود را به رعایت اولویت ها ملزم می داند.

شک نیست که زمان این داوری ها نیز خواهد رسید. اما امروز زمان دشمنی آشکار، نه میان کادرهای قدیمی جبهه ملی بر سر اینگونه مسائل، بلکه از سوی  کسانی است که یا از اساس کمترین پیوند دوستانه ای با خانه ی پدری ما راثابت نکرده اند تا بتوانند ادعای برادری کنند، یا اگر روزگاری  بگونه ای دو پهلو با یک پا در کنگره های ما و با پای دیگر در نجف و قم  خود را مصدقی می نمایاندند، سرانجام، یعنی برسر ِ بزنگاه و روز داوری تاریخ، نقاب از چهره ها برگرفتند و بخوبی نشان دادند که مجذوب قدرت و مراکز قدرت اند و آماتورهای ماهری در استفاده از نردبان صعود به به عالم بالا؛ آن نردبان ازهرجنس که باشد مهم نیست. یک روز دانشگاه، وقتی باد دربادبان جنبش دانشجویی به رهبری جبهه ملی بود، مدعی پیروی از مصدق بودند، و روز دیگر با حفظ همان نقاب، اما در حقیقت در پی حساب بازکردن در بانک اهل نعلین و عبا؛ و در چرخشگاه تاریخ، با حسابی "کلبی وار" برچرتکه ی قدرت، در تاختی چهارنعل، بل به یورتمه ای مستانه،.در مسیر ظاهرأ هموار نیل به قله ی قدرت پیش راندند. بدون کمترین دغدغه یا عذاب وجدان کسی که به همه ی داعیه های دور و دراز خود پشت پازده، و نسبت به همه ی همرهان گذشته ی خود راه غدر و خیانت را برگزیده است.

اکثر این کاسه های داغ تر از آش، نه مخالف نظام توتالیتر کنونی بلکه، آنگونه که شاپور بختیار بدرستی درحق آنان گفته است، از رانده شدگان یا در بهترین حالت از پشیمانانی  بشمار می روند که  از سر ِناچاری ازنظامی که در پیدایش آن همدستی  داشته اند، بریده اند (و بقول شاپور بختیار از آن انشعاب کرده اند: ش. ب.، همان، صص. ۲۲۰ـ ۲۲۱؛ ترجمه ی فارسی، ایضأ، ۲۷۶). پس اینان اگر تکرو نبودند، همانطورکه برای تقرب به آیت الله  باهم به مقابله با بختیار برخاستند، بعد ازکشف ماهیت نظام جدید مقابله با آن را نیزبا هم درپیش می گرفتند، حال آنکه هریک، براساس صلاحدید شخصی، جدا ازدیگران و مجموعه ی آنان در تفرقه ی کامل، در طول ماه ها و سال ها رانده  یا "منشعب" شدند بطوری که  برای دادن درس هماهنگی و اجتناب از تکروی هیچیک از آنان سرمشق خوبی بشمار نمی روند.  

بعد از مکی ها و بقایی ها که یکی سرباز وطن لقب گرفته بود و دیگری را بعضی ( البته به خطا) جانشین مصدق تصور می کردند، آنان که شاهد زنده ی آن دوره ها بوده اند دیگر از برخورد با چنین سکه های قلبی یکه نخوردند و نمی خورند. و چنانکه دیده شد اینان نیز سرنوشتی بهتر از آنان نداشتند، خاصه آنکه گفته اند « شب دراز است و قلندر بیدار.»   

 

 

 

ضمائم

 

ضمیمه ی †).

در بخش دیگری از این کتاب در نامه ای به قلم تیمسار فریدون جم خطاب به ناشر ِ کتاب می خوانیم: « درمورد سئوالی که راجع به شادروان بختیار فرموید باید به عرض برسانم که آن مرد مبارز، شریف، مؤدب، میهن پرست را هیچگاه ندیده بودم و ایشان مرا شخصأ برای شرکت در کابینه ی خود انتخاب فرمودند و حتی در دیداری که با شاهنشاه شادروان داشتم، وقتی سئوال کردم، اعلیعضرت که مرا هنگامی که جوان تر، شائق تر، وارد تر و سالمتر بودم کنار گذاردید، حال چرا در این واویلا مرا احضار فرموده اید، آنهم برای مقامی که برابر قانون همه ی مسئولیت ها را به عهده دارد و هیچ اختیاری ندارد، هیچ حق مداخله به امور ارتش ندارد، اعلیحضرت پاسخ دادند من شما را نخواسته ام، بختیار خواسته است، و بعد هم شنیدم وقتی شادروان بختیار نام مرا جزو منتخبین کابینه ی خود می برد اعلیحضرت ناراحت شده به دکتر بختیار می فرمایند اسباب زحمتتان خواهد شد

« در دیداری که قبل از بازگشت به انگلستان از شادروان بختیار بعمل آوردم بسیار شیفته ی ادب، نزاکت، درایت، ازخودگذشتگی و شجاعت ایشان در قبال توده های گمراه، متعصب و لجام گسیخته شدم که تقریبأ تنها با خونسردی قصد ایستادگی جلوی حوادث را داشت و متأسف شدم که پیش از آن سعادت آشنایی با ایشان را پیدا نکرده بود. همینکه جناب آقای بختیار به خارج آمدند، تماس با ایشان برقرار و تا آخر در فواصل زمانی ایشان اظهار لطف و محبتی می فرمودندو این هم از بدبختی های ایران است که همیشه فرزندان جانباز و لایق خود را به دست جهال از دست بدهد

« ... اینک که جنابعالی قصد دارید "مسئله ی بیطرفی" را مطالعه فرمایید موقع را مناسب می دانم نکاتی را به اطلاعتان برسانم. من در نوشته هایی که جهت جنابعالی فرستادم وارد ماهیت " بیطرفی" نشدم  و به آن اکتفا کردم که بگویم ارتش رأسأ  حق نداشته است تصمیم بگیرد. بلکه باید نظرهای خود را به کابینه ( رئیس دولت) برساند و دولت تصمیم بگیرد که چه باید بکند.

ولی اینک لازم است نظر خود را در این باره به جنابعالی بدهم که اعلام بیطرفی اصلأ از طرف نیروهای مسلح معنی ندارد زیرا قوای مسلح هر کشور تابع دولت قانونی باید باشند. بنا بر این، وقتی دولت با یک شورش، طغیان یا انقلاب مواجه شد، دولت و ارتش توأمأ با آن مواجه هستند، یا دولت تصمیم به سرکوبی شورش ( طغیان یا انقلاب) می گیرد که در این صورت وظیفه ی ارتش درهم کوبیدن شورش است و یا دولت به هر علتی یا تسلیم می شود یا استعفا می دهد. درچنین وضعی ارتش  دیگر سرپوش دولت قانونی را ندارد و اختیار به دست خودش می افتد. در چنین وضعی یا ارتش تسلیم شورش و انقلاب می شود و با آن هماهنگی می کند. یا بر عکس مستقلأ با شورش و انقلاب  درمی افتد. یا پیروز می شود که آنگاه نیروهای مسلح فاتح دولت مناسبیی روی کار می آورندو یا ارتش توسط شورشیان سرکوب و وادار به تسلیم می شود.

در اسپانیا با استعفای پادشاه ( آلفونس سیزدهم) حکومت جمهوری روی کار آمد و دولت سابق دیگر وجود نداشت. آنگاه ارتش اسپانیا[ بر گفتار تیمسارجم این توضیح باید افزوده شود که قیام از جانب بخشی ازارتش اسپانیا، مستقر در مستعمرات شمال افریقا، به رهبری فرانکو شروع شد، و نه از جانب همه ی ارتش، که بخش مهمی از ان به نظام جمهوری منتخب مردم وفادار مانده بود] و با جمهوری و جمهوری خواهان آنقدر جنگید تا بکلی پیروز شد و حکومت فرانکو روی کار آمد.

در روسیه  وقتی دولت ها سقوط کرده و عنان امور بدست انقلابیون ( لنین، تروتسکی...) افتاد، دنیکین در جنوب و کالچاک در خاوربا قوای خود با انقلابیون جنگیدند ولی پیروز نشدند و از بین برده شدند. " بی طرفی" یعنی چه، نیروی مسلح یک کشور یا با دولت قانونی هستند  یا طرف انقلاب را می گیرند، راه  وسطی وجود ندارد. مگر اینکه بگوییم ارتش می گوید  نه حکومت قانونی را قبول دارم  و نه رسمأ با انقلابیون همکاری می کنم، یعنی نه طرفدار دولتم و نه طرفدار ملت ! کاری که در ایران شد.» (تأکید ها از ماست)؛ درباره ی کلیه ی اسناد مرتبط، نک. ژنرال ِ بیطرف، عباس قره باغی، 332 صفحه، انتشارات سهند؛ در مورد نقل قول های متن و ضمیمه نک. همان، ص. 193؛ نیز، همان، صص. 210ـ 211.

ضمیمه ی(††) :

 « در اوایل ماه  ژانویه خبر شدم  که یک ژنرال آمریکایی بنام  ِ هویزر در تهران است . با او نه هیچ دیداری کردم نه تماسی برقرارساختم، اما می دانم که هویزر افسر نیروی هوایی و معاون ژنرال الکساندر هیگ بود که در آن زمان فرماندهی کل نیروهای پیمان اتلانتیک را به عهده داشت.

این قضیه مرا بیش از اندازه ی لازم به خود مشغول نکرد چون موضوع  امری تازه و استثنائی نبود و "اعطاء ِ سهمیه"  به ما  از نوع ژنرال خارجی، بویژه آمریکایی، در گذشته به وفور صورت گرفته بود. ایالات متحده  در ایران  دستگاه عریض و طویلی مرکب از هزاران مستشار نظامی، که هزینه ی همه ی آنها از خزانه ی ملت ما  تأمین می شد، در اختیار داشتند. این مخارج بار سنگینی بود که بردوش منابع مالی ما تحمیل کرده بودند. شاه از این مستشاران و بطور کلی همه ی آمریکایی ها حرف شنوی ِ زیادی داشت. وقتی  او  صدای اعتراض بر می داردکه " من  از آمریکایی ها در شگفتم که  با اینکه هرچه  می خواهند می کنم، برضد من برخاسته اند" ، باید گفت  براه خطا نمی رود.

« نه او و نه رئیس ستاد ارتش دولت من، مرا از حضور این مرد در ایران باخبر نکردند؛ این هم ژنرالی بود در کنار ژنرال های دیگر آمریکایی با این تفاوت که  در دستگاه دفاعی ِ غرب مرتبه ای بلند داشت. او به نیروی هوایی تعلق داشت و این امری است که در پرتو حوادث بعدی بی اهمیت جلوه نمی کند؛ وقتی نظامیان خواستند گلیم خودشان را از آب  بدرکشند، قبل از همه نیروی هوایی بود که به دولت من پشت کرد.

« قره باغی به من گفت که با هویزر گفتگوهایی دارد؛ این چیز تازه ای نبود چه بار اول نبود که معاون  هیگ به ایران می آمد.  گاهی برای خریدن  این یا آن نوع هواپیما، یا موضوعات فنی دیگری با او مشورت می شده است.  ورود او چیزی  شبیه ِ مثللأ آمدن فرمانده کل پیمان ورشو به ایران نبود که من  برای آن  در پی معنای  جدیدی باشم که  نتایج فوق العاده ای  برآن مترتب بودهبوده باشد. البته حضور هویزر بی چیزی نبود، ولی جزئی از آن دسته گره های وابستگی  بشمار می رفت که می بایست یکی پس از دیگری  باز می شد؛  و این کاری نبود که انجام آن در چشم بهم زدنی عملی باشد. پرسیدم:

ــ در این گفتگو ها  او  بشما چه می گوید؟

ــ می دانید که پادشاه  پیش از عزیمت  او را به حضور پذیرفته بود؟

ــ خوب، این که تعجب ندارد، او می توانست از شاه دیدار کند. اما برای من وجود ندارد. اگر سخنان معقولی با شما در میان گذارد که در جهت سیاست من باشد به سخنش توجه کنید. اما اگر چیز هایی بگوید که از دایره ی صلاحیت او خارج باشد آنها را نشنیده بگیرید. شما که  زیر فرمان او نیستید. اگر در امری پافشاری کرد، با من  درمیان بگذارید.

هویزر، در حالی که با رئیس ستاد بزرگ، فرمانده ِ نیروی دریایی، فرمانده ِ نیروی زمینی و فرمانده ِ نیروی هوایی در تماس دائمی بود، سرو صدایی نداشت. من هم آنقدر مشغله داشتم که  آمد و شد های او کمترین آنها هم بحساب نمی آمد. اگر با خبر می شدم که برای انجام مأموریتی سری به ایران آمده  باید به یکی از این دو طریق رفتار می کردم : یا از او بخواهم که کشور را بی درنگ ترک کند، یا او را بخواهم  و از او بپرسم  چه می خواهد بگوید. اما  من  رئیس ستاد را مأمور کرده بودم که  در صورت مشاهده ی امر مشکوکی از طرف هویزر مرا از آن باخبر کند.

من تصور می کنم که در واشنگتن سیاست روشنی وجود نداشت. اطلاعاتی که  توسط ویلیام سالیوان، سفیر آمریکا، سازمان " سیا"  و دیگران، و در آن اواخر از طرف ژنرال هویزر جمع آوری می شد، به روی میز کارتر می رسید و یکدیگر را خنثی می کرد؛ و حالت دودلی و این پا و آن پا کردن کاخ سفید نتیجه ی این وضع بود. آمریکایی ها، چندین بار کوشیدند تا از طریق افسران خود، یا  ایرانیانی که  در سفارت کار می کردند، یا  از راه های دیگر، با ملایان تماس هایی برقرارکنند. پیش از آن، یعنی زمانی که دامنه ی تحریکات رو به وسعت گذاشته بود، گاهی به ارتش پیشنهاد می کردند که با احتیاط عمل کند، و گاه  درعین  آنکه  دست آنها را در انفعال در برابر توسعه ی  اغتشاشات باز می گذاشتند، به ارتش می گفتند آماده ی مقابله برای مقاومت در برابر ملایان شود. بنا بر این اعمال نفوذ  مستقیم  آمریکا بر ارتش  یک واقعیت بود، اما تا پایان کار همچنان با سردرگمی و ندانم کاری.

ولی درعین حال تصور من این ایست که  ماًموریت ژنرال هویزر در درجه ی اول این بود که مانع کودتای امرای ارتش شود. آیا  چنین سفارشی به آنان ضرورت داشت ؟ در این شک نباید داشت زیرا این امرا که  آنهمه مزایا و مواهب از جیب ملت  دریافت کرده بودند و می کردند روزی که کشور خواستار خدمتی از آنان بود قادر به انجام آن نبودند. آنها  این واقعیت را روز 12 فوریه به منصه ی ظهور رساندند. هویزر آمده بود به آنان بگوید : چه دولت بختیار باشد چه دولت سنجابی یا  بازرگان، کودتا مطرح نیست!  اما من تصور نمی کنم که  او به این  ژنرال های  ناسپاس اعلام بیطرفی و تن دادن به خطر اشغال سفارت آمریکا  بدست ملایان را که اندک زمانی بعد رخ داد توصیه کرده بود.  چنین توصیه ای تنها از دست یک مجنون ساخته بود.

با اینهمه ممکن است که با  مشاهده ی قدرت  جریان خمینی گرایان او دست آنا ن را میان  دو انتخاب باز گذاشته باشد: اگر پشتیبانی از دولت بختیار یا دولتی دیگری بعد از او  را شدنی نیافتید، خود را از معرکه بدربرید و با حفظ  نظم و وحدت خود بصورت ارتشی آماده ی خدمت باقی بمانید.

این یک راه حل افراطی بود که  می تواند از دیدگاه یک ژنرال بیگانه که دغدغه ی خاطر او حفظ منافع  دولت متبوعش می باشد، قابل فهم باشد. ولی امرای نظامی ما که  فرار از میدان وظیفه را برگزیدند، و سرباز خانه ها را به دست غارت اجامری سپردند که برای چپاول سلاح های سبک و به خاک و خون  کشیدن کشور از هر طرف  سرازیر شده بودند، حتی این راه  هم  در پیش گرفته نشد.

درهرصورت، سالیوان با به قدرت رسیدن ملایان نظر مساعد داشت و  هویزر می کوشید از اقدام ارتش به کودتا جلوگیری کند.» نک.

Chpour Bakhtiar, op. cit., pp. 162  et suiv.

شاپور بختیار، (ترجمه ی فارسی) همان،  صص 204 و بعد.

  -----------------------------------------

بخش سوم(۱)