مهدى
قاسمى
ماه
اوت، ماه
شهادت دكتر
شاپور
بختيار نگاهى
گذرا به
زندگينامه ى
يك قهرمان
«بناى
دمكراسى»
نيازمند
رهبرانى است
كه نه فقط مفهومى
«دموكراسى» را
شناخته اند،
بلكه در تمام
شرائط
زندگانى فردى
و اجتماعى،
آن را تجربه
مى كنند و در
يك جمله،
مردمانى
هستند
«دمكرات منش»...
متأسفانه
به حكايت از
انبوه
شاهدها،
بايد بپذيريم
كه در اين
زمينه كسرى
بسيار داشته
ايم... مهدى
قاسمى ششم ماه
اوت- سالروز
شهادتِ
شاپور
بختيار،
براى بسيارى
از مردم
ايران و حتى
براى آنها كه
در طلسم فريبكارى
ها و فريب
خوارى ها، در
يكى از حساس
ترين مراحل
تاريخ
وطنشان، از
او بُريدند و
به خوشامَدِ
عفريتى كه با
بَزَك
پيامبران به
صحنه آمده
بود، در
برابرش جبهه
گرفتند- روزى
است سخت تلخ و
پر مَلال و به
حكم تجربه ها
و كشف رياكارى
ها و توطئه
ها، سرشار از
درس ها و عبرت
ها. من
بارها،
درباره ى
تصادفى كه به
نخستين آشنائيم
با دكتر
بختيار
انجاميد و
نيز اينكه
چگونه در
كوتاه
زمانى، آن
آشنائى،
تنها در پرتو
خلوص او به
اُلفتى
آگنده از
ايمان و اعتقاد
مبدّل شد- به
تفصيل و گاه
با نقل جزئيات،
در اين جا و
آنجا گفته و
نوشته ام، پس
نيازى به
بازگوئى و
بازنويسى
آنچه در اين
رهگذر، ميان
ما رفته است
نمى بينم- و
اما، از آن
همه، انگيزه
شايد بتوان
گفت: يك كششِ
عاطفى غم
آلود است كه
مرا به نقل
حسرتى، هِى
مى زند و در
برابر پرسش
هائى از اين
دست قرار مى
دهد، پرسش
هائى كه وقت و
بى وقت به روح
من پنجه مى كشند
و آزارش مى
دهند: چرا آن
ديدار و
دوستى، دير
دست داد؟ -چرا
به آخرين
مرحله از
مراحل زندگى
او تعلق گرفت
و اين فرصت بر
من ارزانى
نشد تا با
سرگذشت او كه
بى هيچ
مبالغه به
سرگذشت
قهرمانان
اسطوره اى
ميمانست، هر
چند در سايه
ها شريك شوم؟ چه
سدهائى در
راه خود
داشتم كه مرا
از نَحله و راه
برگزيده ى او
دور مى
انداخت و حتى
به روزگارى
غرق در جزميت
هاى
«ايدئولوژيك»
در برابر او
قرار مى داد؟ آيا اين
«سدها» فقط با
مصالح همان
جزميت ها بالا
رفته بود؟
هيچ عامل و
مانع ديگرى
در ميان نبود
كه امثال
مرا، از
امثال او جدا
مى ساخت؟ و
سرانجام
پرسش كليدى
اين است كه
چرا نظاير او
در جامعه ى
فرومانده و
استبداد زده
ى ما اندك بودند
و نظاير من تا
بخواهيد،
بسيار؟ راستش را
بگويم، براى
هيچيك از اين
پرسش ها تا
حال پاسخ
روشنى
نيافته ام.
اين را به دور
از ابهام و با
تأكيد و
ابرام مى
گويم و مى
نويسم زيرا
معتقدم
درونِ اين
ظلمتى كه روز
تا روز، غلطت
گرفته است و
مى گيرد و مى
رود تا حيات و
هستى ما را
درنوردد،
تنها يك راه (و
بهتر است
بگويم) تنها
يك روزن اميد
مانده است و
آن ظهور
روشنى و
اخلاص در
سينه ها است و
اين ممكن
نيست، مگر
همتى نشان
دهيم و پيله
هاى خودخواهى
را پاره كنيم
و وجدان را
پالايشى
دهيم و بيش و
پيش از همه
براى اَداى
«حق» به «صاحب حق»
از دل و جان
آماده شويم.
دقيقاً در پى
اين كنكاش ها كه
خلوتِ ذهن
مرا تصرف
كرده اند،
پرسشى به
فرياد در مغز
من مى پيچد كه:
در آن روزهاى
طوفانى كه
كلمه ى
«انقلاب» به
«قداستى» مبدل
شده بود و
خمينى را در
كنار «قديسين»
مى نشاند و
عالم و عامى
را سِحر مى
كرد چه عاملى
بختيار را
برانگيخته
بود تا شنا
كردن در
جريان مخالف
آب را انتخاب
كند؟- چرا بسيار
اندك بودند
كسانى كه در
آن وانفسا
رهايش
نكردند؟ و
چرا ياران
قديم او (آن هم
با اكثريت
غالب) نه فقط
تنهايش
گذاشتند،
بلكه به خوش آمدِ
دجّالى كه
چهره با بزك
فرشتگان
آراسته بود،
هستى او را،
با هر چه از
انواع تير
اتهام كه در
چنته
داشتند،
نشانه
گرفتند؟ من طرح
اين پرسش ها
را مطلقاً،
«ذكر مصيبت»
نمى دانم،
بعكس پيرو
اين ضرورت مى
بينم كه
سرانجام، در
يك زمان- يكجا
بايد به كج
انديشى ها و
بيراهه ها و
لغزش ها و همه
ى آن
ابتلائاتى
كه ما را به دوزخ
كشاند آگاه
شويم، زيرا
بُرون رفتِ
از اين مَدارِ
بسته كه بيش
از قرنى است،
زندگى ما را
در خود حبس
كرده است
چاره اى جز اين
ندارد كه به
درد خود
«طبيبانه»
بپردازيم.
يعنى پيش از
شناخت علّتِ
بيمارى،
نسخه ى شفا
ننويسم. ناگفته
نگذارم كه
سخن از
سرگذشت و
سرنوشت بختيار،
تنها بهره
گيرى از يك
«مناسبت» است و
ترديدى نيست
كه همه ى
دردهاى ما در
فقدان او و
نظاير او (اگر
بتوان يافت)
خلاصه مى شود
ولى كتمان هم
نمى توان كرد
كه آنچه بر او
گذشت، اگر به
صداقت در
معرض كاوش
قرار گيرد،
يكى از عمده
ترين علل
ناكامى هاى
ملى ما، در
مقاطع
گوناگون
تاريخ
معاصر، كشف
خواهد شد. به
بيان ساده
تر، با عاملى
آشنا خواهيم شد
كه آرمان هاى
ملى ما را
زمانى در
برابر «زور» و
در مقطعى در
مقابل «فريب»
معطل و ناكام
ساخته است. آخر اين
بيمارى و يا
اين كاستى را
بايد شناخت كه
چرا جوشش هاى
جامعه ى ما
براى
دستيابى به يك
فضاى آزاد و
بهنجار- جوشش
هائى كه گاه
مشحون از
جانبازى و
فداكارى
توده ها به
اوج اوج ها
رسيده است-
ناگهان فرو
مى افتد و سرد
مى شود- و اى
كاش فقط فرو
مى افتاد و
سرد مى شد- به
ناگهان
جهنمى در پى
مى آورد؟ به گمان
من، اين عامل
بازدارنده
را در قصور توده
هاى مردم
نبايد جست،
توده هاى
مردم ما- همانگونه
كه پيشتر
اشاره كردم-
در مقاطع گوناگون
زمان سهم خود
را ادا كرده
اند. به نظر مى
رسد، اين
جستجو را
بايد به سوى
مدعيان «چراغدارى»
جامعه مان
سوق دهيم.
آنانند كه در
بزنگاه ها به
بيراهه
افتاده اند،
آنانند كه با
تشخيص معيوب
خود،
مهارخيزش
توده را از
دست داده و به
دست نااهل
سپرده اند. اين
واقعيت را
فراموش
نكنيم كه حتى
در پيشرفته
ترين جوامع
امروز نيز
راهگشائى به
روى توده ها،
با توده ها
نيست با
«برگزيدگان»
آنها است. اين كه
بعضى ادعا مى
كنند، كه
«استبداد راه
بر تميز سَره
از ناسَره
بسته بود» تا
آنجا كه عارضه
به دراكّه ى
توده ها گره
مى خورد،
دَعويِ درستى
است ولى آيا
مى توان اين
ادّعا را تا
زندگى
قشرهائى كه
خود را
«چراغدار» و
«درفش دار»
مطالبات
توده ها مى
شمرند،
همچنان بسط
داد؟- پاسخ روشن
است و
قاطعانه
منفى است.
زيرا با قبول
اين نظر، به
دور باطلى
مبتلا مى
شويم و به اين
معادله ى كور
مى رسيم:
«استبداد راه
بر تميز و
تشخيص توده
ها مى بندد- بى
تميزى توده
ها را به
بيراهه مى
كشد- نتيجه
اين كه
استبدادِ
حاكم يا خود
مى ماند و يا
جانشينى چون
خود در پى مى
آورد.» يعنى
دورِ باطل به
گردش خود
ادامه مى دهد. پرسش اين
است كه با
چنين پندارى
چگونه مى
توان تحولات
جوامع بشرى و
در بستر آن،
فروزش و زايش
آرمان ها و
ارزش هاى دمكراتيكى
را كه در
اينجا و آنجا
به ثمر رسيده
اند، توجيه و
تعبير كرد؟ مگر همه
ى آنها، در
بُعد تاريخ،
از درون ظلمت هاى
استبداد،
طلوع كرده
اند؟ مگر
«انديشه ى آزاديخواهى»
از روز ازل و
اَلَست با
انسان بوده است؟ اين صحيح
است كه
تحولات در
جامعه هاى
انسانى، از چشمه
ى نيازهاى
مادى
سرگرفته اند
ولى آيا مى توان
نقش
«چراغداران» و
«روشنفكران»
را كه به تَبَعِ
نيازهاى
مادى، ارزش
هاى پيشروِ
جامعه ى خود
را نمايندگى
كرده اند،
لحظه اى
انكار كرد؟ يك قياس
ساده ميان
نقش
روشنگران و
روشنفكران
عصر مشروطه و
انقلاب
مشروطه و نقش
«همتايان»
آنها در
جريان
انقلاب
بهمن، در عين
حال كه
مُويّد نظر
پيشگفته
است، مشكل
جوهرى امروز
ما را نيز به
نحو كاملاً
روشن باز مى
كند. مناديان
انديشه ى
مشروطه
خواهى با
شمارِ اندك و
بسيار
اَندكِشان،
موفق شدند،
جامعه ى بسته
ى خود را كه در
عقب مانده
ترين اشكالِ
اقتصادى و
فرهنگى حبس
مانده بود.
خيلى بيش از
آنچه در
تصوّر مى
گنجيد، باز
كنند. راز
توفيق آنها
در انتقال يك
«محصول» غربى
(مسلماً از
سنخ انديشه
ها و فرهنگ ها)
به جامعه ى فرومانده
ى خودشان، در
سه زمينه
شناختنى است: نخست اين
كه آنها با
تاروپود
بناى جامعه
خود از كژى ها
تا راستى ها و
از كاستى ها
تا دارائى
هاى آن آشنا
بودند.- دوم مى
دانستند
براى بيدار
كردن جامعه ى
خفته ى خود،
چگونه عمل
كنند و در اين راه،
از چه نيروها
و تا چه حدّ از
ظرفيت آنها بهره
بگيرند- سوم
مراقبت
داشتند، فرمان
هدايت جنبش
به دست نااهل
نيفتد. تمام
اين سه زمينه
را كه در واقع
بارمايه ى
رهبران نهضت
ملى مشروطه
بود، در بخشى
از نامه ى
«ميرزاآقاخان
كرمانى» به
«ملكم خان»
بازمى يابيم: «چون
هنوز در مردم
فيلاسوفى
[فلسفه ى
مشروطه] قوت
ندارد و همه،
مستضعفين و
محتاج فناتيزم
هستند براى
اصلاح آنها
پاره اى
وسائل به نظر
مى رسد» و خود
در سطور بعد
اين «وسائل» را
شرح مى دهد: «اگر
از طايفه ى
نيم زنده ى
ملايان، تا
يك درجه ى
محدود
معاونت
بطلبيم،
احتمال
دارد، زودتر مقصود
انجام گيرد.» در حوادث
منتهى به
صدور فرمان
مشروطه و
خصوصاً
تدوين متمم
قانون اساسى
در مجلس اول،
تاريخ گواهى
مى دهد كه
چگونه
روشنفكران
با شمارِ
اندك خود، بخشى
از ملايان به
قول
ميرزاآقاخان
«نيم زنده» ولى
پر نفوذ را به
دنبال
كشيدند و تا
آنجا كه توانستند
از دخالت
آنها در شكل پذيرى نظام
قانونى مانع
شدند. و اين از
شگفتى ها است
كه بيش از ۷۰
سال بعد، در
شرائط ظهور
يك طبقه متوسط
نيرومند و
حضور انبوه
تحصيلكردگان
و كثرتِ
افرادى كه
غالباً به
روشنفكرانِ
طبعاً «نقاد» و
آگاه به
الزامات
جهان و عصر
ارتباطات مشتهرند،
اين ملايانِ
به قول
ميرزاآقاخان
به انديشه
«نيم زنده»اند
كه مهاردار
جنبش «آزاديخواهى»
مى شوند و
گروها گروه
از نمايندگان
«فكرى» چپ و
ميانه و حتى
راست را گام
به گام چون
عَبدى به
دنبال مى
كشند و
آنگونه
انباشته از
عصبيت كه اگر
عنصرى چون
بختيار، از
قافله مى بُرَد
تا نشان دهد
«ابرهاى سياه
ذلتى در
راهند كه
عنقريب
آسمان ايران
را مى پوشانند.» حتى بيش
و پيش از
ملايان، اين
تيغ
«روشنفكران» انقلابى
است كه بر پشت
او مى نشيند
تا نكند فرياد
او حتى به قدر
قطره آبى بر
شعله هاى
«انقلاب گويا
ضد استبدادى
توده ها» اثر
بگذارد. در ميانه
ى سخن، خود را
به تذكرى
ناگزير مى بينم
و اين كه من با
طرح اين «يادهاى
تلخ» هرگز،
هرگز روى به
«بُتگرى»
ندارم. حتى بر
آن نيستم تا
بختيار را در
تَرازِ
تافته هاى
جدابافته
بنشانم و از
او «قِديّسيِ»
بسازم، خاصه
كه از ديدگاه
من، نه فقط در
زمين كه در عالم
هستى نيز
«مقدسى»
يافتنى نيست.
وانگهى اگر
ذهنّيت كسى،
آنچه را كه من
در ياد از
بختيار به
قلم و زبان مى
آورم، به
«قداست پردازى»
و شكل ديگر آن
«تملق» تعبير
كند. ناخواسته
بر نارسائى و
بيمارى ذهنى
خود گواه
آورده است
وگرنه، مى
داند كه در پس
هر چاپلوسى،
انتظار «صله
اى» است و در
اين مورد، آن
دستى كه بايد
به دهش و
اِنعام دراز
شود، سال ها
است در زير
خروارها خاك
آرميده است. قصد من،
در اين مقال و
نظاير آن در
گذشته، هر چند
با ياد از
بختيار و درس
هاى فراموش
نشدنى از
مصاحبت با او
آميخته است
ولى روى به
سودائى اصولى
تر دارد. به
گمان من
زندگينامه ى
بختيار از
عصر جوانى تا
آن لحظه كه در
كنار ياور جوان
و صديقش (سروش
كتيبه) زير
چنگ وحوشِ
دست آموز ولى
فقيه جان
سپرد، خزينه
اى از عبرت ها
است. دفترى
است كه در آن
بسى از شرائط
بلوغ انسانى
ثبت شده است.
بى گفتگو
بختيار را در
قلمروهاى
حرفه اى، در
شمار «سياست
پيشگان» مى
يابيم ولى او
به خلاف
پندار كسانى
كه «سياست و
سياست پيشگى
را» جدا و حتى
ناسازگار با
مقوله ى
«اخلاق» يافته
اند، بر اين
باور
ايستاده بود
كه وقتى پاى
ايمان به
آزادى و جهاد
براى دستيابى
به آن در ميان
است و خواه
ناخواه توسل به
«سياست» را در
پى مى آورد،
اين «سياستى»
است كه اگر از
«اخلاق» و جلوه
يِ خاص آن
«صداقت» تهى
شود. پوسته اى
بيش نخواهد
ماند. پوسته
اى كه بر آن
نام «ايمان و
آزادى»
نهادن، افزون
بر ابتذال،
نمادى از
تزوير و
فريبكارى است.
آرى او به
«اخلاق سياسى»
باور داشت و
خود بر آن عنوان
«يكرنگى»
نهاده بود. گمان مى
كنم، يكى از
آن سبب ها كه
مرا در همان نخستين
ديدار
تصادفى به
همرائى و
همراهى با بختيار
برانگيخت و
روزتاروز
استوارتر
ساخت، بيش و
پيش از درك
سنخيّت هاى
عقيدتى
بازتاب هاى
اخلاقى او
بود كه به دور
از هرگونه
تصّنعى از
درون عبارات
و الحان او مى
تراويد و بر ذهن من مى
نشست. به خاطر
دارم، پس از
آن ديدار، در
راه بازگشت،
حالى كه
گفتگوهاى
لحظات پيش را
يك به يك در
حافظه خود
مرور مى
كردم، بى اختيار
كلام
ابوالفضل
بيهقى، اديب
و مورخ نامدار
و صديق قرن
چهارم، به
خاطرم گذشت
كه در پيشگفتار
لطيف و
جاندارى كه
براى نقل
ماجراى «بردار
كشيدن امير
حسنك وزير»
آورده است. آنجا
كه مى گويد: «در
تاريخى كه مى
كنَم، سخن
نرانم كه آن
به تعصّبى و
تَرَبدّى
[كين جوئى] كشد
و خوانندگان
اين تصنيف
گويند، شرم
باد اين پير
را، بلكه آن گويم
تا
خوانندگان
با من اندرين
موافقت كنند
و طعنى نزنند.»
يعنى جز
حقيقت با
آنها نگويم. من آن
وسواسى را كه
هر بار با سر
كردن در
تاريخ
بيهقى، در
پرهيز نويسنده
از عصبيت و
گزافه حس
كرده ام در آن
روزِ ديدار
در نَقل هاى
بختيار به
همانگونه
احساس مى كردم.
بديهى است و
كتمان هم نمى
كنم تصوير
اين تشابُه
در ذهن من
حاصل يك
برداشت شخصى
و عاطفى بود،
نه با چنان
مايه اى كه بى
درنگ به يك
باور استوار
مبدل شود.
تنها گذشت
زمان و ادامه
ى هم صحبتى ها
و همكارى ها،
بنيان اين اعتقاد
را در من غنى
ساخت كه او در
عرصه هاى عمل
و نظر با
صداقت مى
رانَد، به
آنچه مى گويد
و مى كند،
ايمان دارد،
بى آن كه
مغلوب تعصب و
جزميت شود. از
باورهاى
محورى او و شايد
سرآمد آنها،
اين بود كه
«بَناى
دمكراسى» نيازمند
رهبرانى است
كه نه فقط
«دموكراسى» را
درك كرده
اند، بلكه در
تمامى
شرائطِ
زندگانى اجتماعى
و حتى فردى،
آن را تجربه
مى كنند و در يك
جمله
مردمانى
هستند
«دمكرات منش».
او در توجيه
اين نظر بود كه مقوله ى
«اخلاق سياسى»
و عنصر جوهرى
آن «ايستادگى
بر اصول» را
پيش مى كشيد و
بى درنگ مى
افزود كه
«متأسفانه در
كنار اَنبوه
شاهدها بايد
بپذيريم كه
در اين زمينه
كسريِ بسيار
داشته ايم و
در بستر
حوادث بهمن و
جريان پيشى
گرفتن ملاها
بر نيروهاى
غيرمذهبى
اين كاستى بيش از پيش
اثرگذار شد.» بختيار
گهگاه براى
دفع خستگى از
تب و تاب روزانه
و خصوصاً به
قصد فراموش
كردن فضاى
خانه اى كه به
سربازخانه و
زندان مى
مانست، با
تنى معدود از
دوستانش
محفلى مى
ساخت كه هر
چند بنابر قرار
رنگ و بوى
ادبى و
فرهنگى داشت
ولى ناخواسته
در گرم گرم
گفتگوها
«سياست» نيز
سَرَكى مى
كشيد و حتى
خود را تحميل
مى كرد. به ياد
دارم، در يكى
از اين محفل
ها، رشته ى گفتگو
به آنجا كشيد
كه هر كس از
تلخ ترين و يا
شيرين ترين
حوادث زندگى
خود نقل كند. حكايت
بختيار، از
واقعه اى بود
كه دو سه سالى از
آن بيش نمى
گذشت. مى گفت:
من براى شما
از حادثه اى
نقل مى كنم كه
تلخ ترين و در
عين حال يكى از
شيرين ترين
حوادث
زندگانى مرا
در برگرفته است. تلخ ترين
آن بود كه
شنيدم، دكتر
سنجابى
نماينده ى
جبهه ملى
ايران برغم
انجام
مأموريتى كه
براى شركت در
اجلاس «بين
الملل
سوسياليست
ها» واقع در
كانادا به
عهده داشته،
سفر خود را به
بهانه اى ترك
گفته و در عوض
به «خدمتِ آيت
الله
العظماء
رهبر انقلاب
و مرجع عاليقدر
شيعيان» رفته
و اعلاميه اى
را در كنار او
امضاء كرده
است كه
بَعدها به
اعلاميه اى
«سه ماده اى
جبهه ملى»
شهرت يافت. جالب
توجه است كه
خمينى
ظاهراً به
دليل «كَسرِ
شأن» از قرار
دادن امضايش
در كنار
امضاء
سنجابى طفرفه
رفته و تائيد
خود را گويا
با تكان دادن
سرى كافى
دانسته است. آن
اعلاميه كه
در قالب
اطلاعيه اى
بنام «جبهه ملى
ايران» نشر
يافت گذشته
از نشانه هاى
نامأنوس،
مثلاً، با
پيش مقدمه ى
«بسمه تعالى» و
يا كاربُرد
تاريخ قمرى
به لغت عرب
(ليله چهارم
ذيحجه ۱۳۹۸)،
در بند سوم،
حكمى داشت به
اين مضمون: «نظام
حكومت ملى
ايران بايد
براساس
موازين اسلام
و دموكراسى و
استقلال
تعيين گردد.» بختيار
در نقل خود،
وقتى به
اينجا رسيد،
با حالتى
افروخته،
آنطور كه
گوئى با تمام
وجود، در گذشته
فرو رفته
است، ادامه
داد: «با
خواندن آن
عبارت، در
بند بند
بَدَنم به
سختى احساس
درد كردم و بى
اختيار به
بانگ بلند كه به
فريادى مى
مانست روى به
كسانى كه در
پيرامون من
حلقه زده
بودند گفتم:
«اين ديگر يك
خيانت است و
خيانتى كه
سنگين تر از
آن متصور
نيست» و بر آن،
با همان حالت
تب آلود
اضافه كردم: «آنچه
را كه ما در
اين
اعلاميه، از
ازدواج دمكراسى
و موازين
اسلامى مى
خوانيم تنها
مناسب سنگ
قبر نهضت ملى
ايران است.» به هر
روى من كه مى
ديدم كه چه بر
سَرِ
كارنامه ى
درخشان جبهه
ى ملى و
يادگار مصدق
آمده است (كه
طبعاً كارنامه
و يادگار
يكايك ما هم
بود).... من كه
احساس مى
كردم كه چطور
اصول
اعتقادى ما،
وسيله اى
براى
چاپلوسى و
كسب قدرت (و در
واقع پس
مانده ى قدرت
ديگران) شده
است. همان دم
تصميم گرفتم
سفره ى خود را
جدا كنم و از
سيلى كه پيش
مى آمد تا همه
ى هستى ما را
درهم بپيچد و
روانه ى
مرداب كند،
مصون بمانم و
اين حادثه
اى بود كه در
ذهنيت من،
كنار «تلخ
ترين»ها رقم
خورده است. به
ويژه با غلبه
هاى اين كدورت
سخت آزار
دهنده كه مرا
از قافله ام
جدا مى كرد-
قافله اى كه
به هر روى
بخشى از هستى
من را با خود
كشيده بود،
اين غم انگيز
بود كه مى
ديدم پس از
سال ها تلاش و
تقلا، شاهد پژمردن
آرمان هائى
شده ام كه
روزگارى همه
ى ما
كاروانيان
را به هم مى
پيوست و اميد
مى آفريد...» بختيار
همچنان به
نقل خود
ادامه داد... «... و
اما اين همه
فقط يك روى
سكه بود، اگر
آن ماجرا
چنان غم
سنگين بر دل
من نشاند، در
روى ديگر سكه
مى خواندم كه
با تصميم خود
در رويكرد به
«استقلال نظر»
كه در واقع
بازگشتى بود
به ريشه ها،
به خطا نرفته
ام و اين سهل
است بر «اصول
آرمانى» نهضت
ملى و ميراث
مصدقى استوار
مانده ام و
همين درد از
من مى گرفت و
شادى مى آورد»
و همين جا
(خطاب به ما)
افزود كه آن
عزمِ به
جدائى از
قافله و در
همانحال
«ايستادگى بر
اصول» بود كه
مرا در يكى از
حساس ترين و
خطرناك ترين
مراحل تاريخ
معاصر ايران
و پنهان نمى كنم
فقط با
كورسوئى از
اميد به قبول
مسئوليت سوق
داد. شما خواه
بپذيريد،
خواه
نپذيريد،
ناگزير از بيان
اين واقعيت
هستم كه براى
من در آن
لحظات، بيعت
با هيچ
تنابنده اى
مطرح نبود و
فراتر از آن
همانگونه كه
در نخستين
روز تشكيل
كابينه به
چندى از
همكاران خود
يادآورى
كردم كه ما
قدم در عرصه
اى گذاشته
ايم كه درصد
توفيق در آن
اندك است
زيرا پيشتر
فرصت هاى
گرانى به دست
«زمامداران»
سوخته است...
تنها در آن
گيرودار سخت
مراقب بودم
تا نكند
دشوارى ها
پاى من را
بلغزانند و
از اصولى كه
پشتگاه محمل
و آرمان ما
است دور
سازند. زيرا مى
دانستم و
هنوز هم با
استوارى بر
اين باور
ايستاده ام
كه شكست
هائى هستند،
دير يا زود
جبران پذير
ولى آن شكستى
كه به دليل
روى گردانى
از اصول دست
مى دهد محال
است التيام
پذيرد....» *** حالا قصد
من اين نيست
تمامى اين
مقال را به شرح
مباحث آن
محفل
واگذارم كه
نه ضرورتى در
آن است و نه
نيازى. به همان
مبحثى بازمى
گردم كه به
شرح كاستى
هاى ما مردم،
در دهه هاى
متوالى از پى
نهضت ملى
مشروطه،
تعلق داشت-
كاستى هائى
كه سرآمد
آنها را بايد
در انبوه
«پيشكسوت
هائى» سراغ
گرفت كه، در
غلغله ى
دموكراسى
خواهى خود،
آنچه را كه در
توشه
نداشتند
«دموكرات
منشى» بود.
خصلتى كه
خواه «اخلاق
سياسى» و خواه
به تعبير
بختيار «يكرنگى»
اش بخوانيم،
متأسفانه در
آن دوران آتشبار،
در معدودى
ظاهر شد كه بى
هيچ مبالغه،
بختيار
كاروانسالار
آن اندك روشن
بينان بود گرچه،
مقدار و
منزلتش به حق
شناخته نشد
ولى گمان مى
كنم، بلكه
يقين دارم
تاريخ در
اداى وظيفه ى
خود كوتاه
نخواهد آمد. |