طلب كمال در قامت عرفان

تأملي بر كتاب «منطق عشق عرفاني ـ منطق نيايش» اثر عليقلي بياني

 

نويسنده: ليلا الهيان

 

    مطالعه و بررسي عرفان و مباحث عرفاني در سال هاي اخير شايد بيش از آن كه بر تفكر و كشف زواياي ديگر اين مسأله متمركز باشد، بررسي و تصحيح متون و اقوال گذشتگان است. از طرفي- با اين كه يكي از مباني تاريخ و تفكر ايرانيان، عرفان است، اما امروزه بيشتر آن را موضوع شخصي تلقي مي كنند و حتي گاه ترجيح مي دهند آن را پنهان كنند و يا سخني از آن به ميان نياورند. هرچند اين مسأله تا حدي به مباحث عرفاني باز مي گردد. در اين ميان كتاب هايي كه به مدد تجربيات و سعي در شرح مقدمات و تأمل در آثار گذشتگان با بهره گيري از علوم تجربي، رياضي و فلسفي نگاشته شده اند مغتنم و شايسته تأمل هستند. مهندس عليقلي بياني - نيز در كتابي با عنوان «منطق عشق عرفاني- منطق نيايش» (انتشارات شركت سهامي انتشار، سال ۱۳۸۵) تلاش مجدانه اي از اين دست انجام داده است. اين كتاب به دو بخش مجزا به نام هاي «منطق عشق عرفاني» و «منطق نيايش» تقسيم شده است. بخش اول دو قسمت دارد و هر كدام به چهار فصل تقسيم شده است. نويسنده در بخش اول كتاب قبل از هرچيز تصريح كرده است كه اين كتاب به معني دقيق منطقي، براي اثبات عقيده اي نيست بلكه رشته اي از واردات ذهني و انديشه هاي كسي است كه آماده عشق عرفاني است؛ در واقع اين كتاب به حركت فكر از مبادي به مطلب يعني از مقدمات مناسب به نتيجه (عشق عرفاني) پرداخته است يعني غرض بيان اوصاف كلي و مقدمات عاطفي و نظري است كه منجر به عشق عرفاني مي شود. در فصل اول كتاب با عنوان كليات نويسنده اين حكم را كه عشق عرفاني يا نيايش به درگاه خداناشي از شهوت سركوفته است را مردود مي داند سپس با تكيه بر مسائل علمي كه بشر تنها با استناد به بررسي و دريافت هاي دانشمندان پذيرفته است استدلال مي كند كه مي توان جداي از باورهاي ديني و معتقدات خاص، عشق به خدا را پذيرفت. در ادامه او عشق عرفاني را غير از عرفان دانسته است. به اعتقاد وي عشق نوعي هيجان روحي شديد برخاسته از اعتقادات فرد است. اما عرفان كار كساني است كه در اين راه به سير و سلوك پرداخته و مشهودات و ارادت خاطر داشته اند. سپس به بيان دو نظريه درباره علم بودن و نبودن عرفان و تعريف آنها از اين واژه پرداخته است. او ضمن اشاره به تعاريف مختلفي كه در اين مورد وجود دارد از جمله «شناخت حق، اسماء و صفات او» و با توجه به مشرب فخر رازي كه عرفان را طلب كمال مي داند و يا خواجه نصير طوسي كه عرفان را كمال قوه نظري تعريف مي كنند و بسيار نظرات ديگر به زعم خود از راه مسامحه علم را «انكشاف تام» مي داند و با استمداد از اقوال بزرگاني چون صدر المتألهين نتيجه مي گيرد كه عرفان علم ( به معناي Sienc) نيست تجربه عرفاني بستگي تام و تمام به خصوصيات روحي عارف دارد و ممكن است با ديگران متفاوت باشد. نويسنده با اين استدلال كه كشفيات عرفاني تازه و تعيين آور است، آنچه در برخي كتاب هاي عرفاني نظري به عنوان معرفت علمي آمده را رونويس عقايد فلسفي عصر نگارش آن كتاب ها، دانسته و سپس به بررسي شمه اي از اين مباحث فلسفه- عرفان و يادآوري مثال ها و مصداق ها پرداخته است.

    «در جست جوي تعريفي از عرفان به مشرب عرفان ايران» عنوان فصل دوم كتاب است. نويسنده در اين فصل معرفت عرفاني معمول در ممالك اسلامي را در ۹ وصف بررسي كرده است. براساس وصف اول عرفان عبارت است از كوششي صميمانه براي به دست آوردن وسيله معرفتي غير از حواس پنجگانه و استدلالات عقلي و به واقع تلاش مداوم براي سير باطن به كمك غلبه قاهر يك هيجان بسيار شديد عشق به آفريننده و سپس آرزوي تجديد چنين حالي كه البته اختياري نيست؛ پس از اين خاطر حيرت آور نوعي حضور جهاني، انساني را به كلي خرد مي كند و او را مقهور مي سازد. وصف دوم تمايل به نوعي نزديكي روحي با جهان آفرينش است. «بياني» در ادامه شرح اين اوصاف از عقل عشاق پيشه سخن مي گويد و به بررسي شبهات و نواقصي مي پردازد كه بر تفكر عارف پس از اين اوصاف وارد مي شود. به عنوان مثال اين شبهه كه فرض غرض از نظم جهان و وجود شرور در جهان با وجود خداي لايتناهي ناسازگار است مورد بررسي قرار مي دهد.

    نويسنده وصف سوم را چنين شرح مي دهد كه در ادامه اين راه عارف به نوعي همدمي با موجودات عالم مي رسد كه تنها با معرفت علمي ميسر نخواهد بود. اينچنين او باطن موجودات را مي بيند و سخن آنها را به گوش جان مي شنود. در هنگام طرح اين وصف نويسنده عقايد «تا اوايسم» را بررسي مي كند و نيز از قرآن و اشعار مولوي درباره جمادات و درجات آنها شاهد مثال مي آورد.

    در وصف چهارم نويسنده بر اين باور است كه در سه مرحله اي كه گذشت انتظام عقلي مانع سير عرفاني نيست، همانطور كه به تنهايي نيز كافي نيست؛ اما در اين مرحله عارف باقي مانده قيود عقلي را باز مي كند و در ادامه اين سير به خود رهايي مي رسد. در چنين حالي عارف كمتر از برهان يا تجارب و براهين خود سخن مي گويد. از آنجا كه نويسنده مخاطبان خود را آشنايان با دانش امروزي دانسته و هدف را دريافت معنايي معقول فرض كرده، از شرح بيشتر اين وصف خودداري كرده است، در وصف پنجم از اين سير عاشقانه به اين نتيجه مي رسد كه وسايلي از سوي عارف براي ارتباط با جهان خارج حاصل مي شود كه مي توان آنها را به زبان عقل بيان كرد. اما برهان وجود آنها تنها دريافت هاي خود عارف است.

    بياني به عنوان شاهد مثال براي اين مرحله عبارتي از عين القضات و مولوي را نقل كرده است.

    نويسنده وصف ششم را بينش و معرفت عارف در مقابل علم به معني اخص دانسته است و به بررسي تفاوت هاي علوم مادي و دريافت هاي عارف پرداخته است و بر اين باور است كه دريافت هاي مبتني بر بينش عرفاني چون متعلق به حواس پنجگانه عالم ما نيست و به وسيله حواس ديگري كشف شده است، ما به ازاي آن لفظي وضع نشده است. از اين رو در هنگام سخن گفتن غير از معناي مطابق آن به كار مي رود و به اصطلاح لفظ متشابه خوانده مي شود. يعني ذهن مخاطب در هنگام شنيدن آنها به معناي معمول آنها سوق پيدا مي كند.

    هفتمين وصفي كه در اين كتاب آمده « بي اختياري» است. نويسنده با كمك آراي احمد غزالي و مولانا جلال الدين بلخي به شرح اين مرحله مي پردازد كه با مبحث پيچيده جبر و اختيار مرتبط است.

    نويسنده وصف هشتم را «خوش بيني» مي داند، به اين معنا كه در شرح اين مرحله نويسنده توضيح مي دهد كه چگونه عارف يكي از بزرگترين مشكلات فلسفه يعني وجود شر در جهان آفرينش را حل كرده است، با اين استدلال كه هيچ زشتي و نقصي نيست و هرچه هست سراسر زيبايي و كمال است. در وصف آخر، دوري از خودنمايي را نام مي برد و اجتناب از تظاهر به زهد و دوري از انگشت نماشدن را از خواص مشترك عرفان به شمار مي آورد. در ادامه دلايل اجتناب عرفان از بحث و بيان تجربيات آنان را مي آورد.

    نويسنده در فصل سوم اين كتاب بانام «خلاصه اي از مختصات سير عرفان اسلامي» سير عرفاني را سير روحاني مقرون به معرفتي مخصوص دانسته است كه پيش از آن آمادگي روحي عارف را مي طلبد . به موازات اين مباحث، بياني به شرح برخي از سخنان ابن سينا در «اشارات» پرداخته است. از جمله معناي «لذت» كه از نظر ابن سينا تنها در لذت جسماني منحصر نيست. ابن سينا لذت مهر و جانبازي، ايمان و كسب نام بلند را نيز جزو لذايذ دانسته است و همچنين لذت عقل و دريافت هايي كه انسان را به عقل فعال متصل مي كند را از لذات جسم برتر مي داند. پس لذات عارفان اشتياق نيوشيدن سخني روحاني و مدهوش و حيرت پس از دريافت هايي چنين نيرومند است. نويسنده در ادامه نقل نظرات ابن سينا با اشاره به داستان سلامان و اسبال، زاهد و عابد را از منظر ابن سينا توصيف مي كند و تفاوت هاي آن را با عارف بيان مي كند: سپس از نيايش عارف و غير عارف سخن مي گويد. همچنين مختصري از اقوال ابن سينا درباره ضرورت نبوت عامه را شرح داده و در نهايت به مقايسه توصيف ابن سينا از سير عرفاني با آنچه خود در فصول پيشين اين كتاب نگاشته، پرداخته است.

    فصل چهارم اين كتاب «درجست وجوي تعريفي از عرفان به مشرب عرفاي اروپا» نام دارد.

    نويسنده با ذكر آراي عارف قرن ۱۶ ميلادي «ياكوب بومه» و «فنه نه لون» فرانسوي، مشرب عرفاي اروپا را بر اين مبنا به تصوير مي كشد كه به نظر آنان براي رسيدن به هستي بايد از مرز تصورات محسوس و استدلالات عقلي گذشت و با تجربه احساس يك تماس دروني و اتحادي وصف ناپذير، به مقصود دست يافت.

    در ادامه اين فصل نويسنده بر بررسي رساله كوچكي به نام «عرفان و منطق» از برتراندراسل فيلسوف و رياضيدان انگليسي مي پردازد كه بي اعتقادي خود را به كرات اعلام كرده است.

    نويسنده عبارت «فلسفه علمي» كه راسل بر فلسفه خودنام نهاده رد كرده است. راسل در اين رساله با طرح چهار مسأله آيا دو راه معرفت يكي به نام عقل و ديگري به نام شهود وجود دارد؟ آيا كثرت و تقسيم در جهان امر موهومي است؟ آيا زمان حقيقت ندارد؟ طبيعت نيك و بد چيست؟، براي عرفان چهار وصف قائل مي شود كه عبارت است از: ۱- اعتقاد به وجود راه معرفتي غير از راه عقل، كه آن راه شهودي يا بينش است. ۲- اعتقاد به موهوم بودن كثرت در آفرينش و موهوم بودن تقسيم واقعي. ۳- اعتقاد به موهوم بودن زمان، ۴- اعتقاد به اين كه جهان سراسر خير است. اين چهار پرسش و پاسخ مبناي شرح نظريات اوست. از آنجا كه راسل در اين رساله به نقد نظرات برگسن مي پردازد بياني نيز سعي مي كند تصوير روشن تري از سخنان راسل و نيز نظريات برگسن، عرضه دارد و در آخر به بازنگري نظرات راسل با نظر به معتقدات عرفاي ايراني مي پردازد.

    نويسنده پس از سعي در شرح مفهوم عرفان در قسمت اول، در قسمت دوم كتاب به جست وجوي مبادي منطقي عشقي عرفاني مي پردازد. او عشق عرفاني را «عشق به تمام هستي به عنوان يك شخص واحد» توصيف مي كند؛ آنگاه تمام هستي را مخاطبي شنوا و دانا، توانا، مهربان و شايسته شديدترين هيجان عشق مي داند اما معتقد است اگر عشق فقط متوجه به جزيي از عالم هستي باشد مانند شخص معيني كه در زمان مشخصي زندگي كرده است، ديگر آن عشق عرفاني نيست. در پي اين توصيفات او مبادي منطقي را مقدماتي مي داند كه وقتي در ذهن راسخ شد شخص را آماده عملي يا ايماني مي كند. يك يا چيزي از اين مقدمات مي تواند يقيني نباشد يا از نظر علمي بي معنا باشد اما كافي است تا رهنمون به آن نتيجه اي باشد كه موردنظر است. بياني مقدمات عشق عرفاني را در دو مقوله مقدماتي ناشي از تفكر و نظر و مقدمات ناشي از عواطف مي گنجاند. خستگي از شك، درماندگي در رفع تناقض آرزوهاي بشري و نظام طبيعت، جذبه زيبايي هاي جهاني شدن و گريز از تنهايي مقدمات عاطفي عشق عرفاني به حساب مي آيند. در مقدمات نظري عشق عرفاني از فلسفه پهلوي (خسرواني) در مبحث اصالت وجود و شدت و ضعف آن، از فلسفه يوناني در مبحث نقش صورت در فعليت دادن به هر چيز مركب، توجه به مجردات از ماده و در آخر براي گروندگان به اسلام، سخنان پيشوايان ديني و قرآن را برگزيده و به بررسي، نقد و بيان نظرات اساسي ديگر دانشمندان در اين باره پرداخته است.