پارهی
پسین:
بهمن پنجاه
و هفت
ایران
بزرگ جاودان
میماند
هم باز سرود
پارسی میخواند
این خانه که
چاره کرده هر
آفت را
این حشر ِ
وحوش ز خود میراند
نعمت آزرم
چندان شب
یلدای وطن
طول کشید
تا رنگ فروغ
صبح از یاد
پرید
شبگیر چو
مردهای کفن
پوش از گور
برخاست،
گمان زدیم:
هان صبح دمید!
*
بارید هزار
ابر خون بر سر
خاک
تا رُست هزار
دشت آلالهی
پاک
ناگاه چه شد
که قارچهای
سمّی،
رُستند و
زدند خیمهها
تا افلاک؟
*
ما گمشده در
شبی سیاه
افتادیم
نزدیک چو شد
سحر به راه
افتادیم
از بس که ره
نجات ناروشن
بود
از چاله در
آمده به چاه
افتادیم
*
با جنبش خلق
تا که بالنده
شدیم
در دام فریب
شیخ بازنده
شدیم
چندان که اگر
کسی ز ما کرد
سئوا ل
از حاصل
انقلاب
شرمنده شدیم
*
هر نیک و بدی
چو شد
سرانجام
تـَلف
میراث نهد به
جای از خویش
خـَـلف
ناسازی ِ بخت
بین که آن
بدفرجام
چون رفت به
جای خویش
بنهاد سَـلف!
*
ما شیخ
نرُفته شاه
را روبیدیم
بد را
بفکندیم و
بتر بگزیدیم
حافظ مگر
امروز ببخشد
بر ما
کو گفت به صد
زبان و ما
نشنیدیم
*
چون شاه امید
خویش را داد ز
دست
چون دید که
نیست چاره و
هست شکست
می خواست که
انتقام گیرد
از خلق
برخاست چنان
که شیخ جایش
بنشست
*
تا رُفتن شاه
را پی چاره
شدیم
یکباره دچار
شیخ پتیاره
شدیم
عمری سرو جان
به راه میهن
دادیم
آخِـر به
هوای میهن
آواره شدیم
*
زان صاعقه
سوخت برگ و
باغی که مپرس
افروخت هزار
لاله داغی که
مپرس
آن باد که از
دور صبا
خواندیمش
توفان شد و
کشت چلچراغی
که مپرس
*
توفان
ننشسته سخت
لرزید زمین
گفتی که بلا
بود در ایران
به کمین
ناسوده ز
رفتگان که
بودند چُنان
دیدیم که این
آمدگانند
چُنین
*
این زلزله هر
چه بودمان
ویران کرد
کاری که نکرد
دشمن ِ ایران
کرد
یک آینه پیش
روی مان نیز
گذاشت
ما را همه پای
تا به سر
عریان کرد
*
دیدیم چه زخمهای
پنهان داریم
دیدیم
نیازها به
درمان داریم
دیدیم که
ریشه میخورد
آب از زهر
دیدیم که بر
گزافه ایمان
داریم
*
از مردم خرده
پای تا اوج
سریر
بودیم درون
حلقهی وهم
اسیر
در بی خردی به
جُستن چارهی
درد
دیدیم یگانهایم
با شاه و وزیر
*
آن روزبهان
که شاه را
خواست شکست
با جنبش قوم
تازیان در
پیوست
هرچند که یزدگرد
را کرد نگون
خود دید که هم
مُغیره جایش
بنشست
*
این نخل که
پیر پارس
آورد و نشاند
دیدیم رطب
نداد و
زقــّوم
افشاند
پیوند هزار
سالهاش سود
نکرد
این نخل سرشت
خود نیارد
پوشاند
*
صد شکر که این
حُقـّه سر
انجام گشود
در پرده هر
آنچه بود آمد
به نمود
دیدیم پس از
هزارهای
بیم و امید
جز طوقهی
لعنتی درین
حُقـّه نبود
*
اهریمن زشت
خـو همان است
هنوز
و ز هر
نَفـَسش مرگ
وزان است
هنوز
سرخابهی
صبح و شام در
پلک افق
خونابهی
چشم مادران
است هنوز
*
ما نسل
نبردهای تا
پایانیم
هم خسته
شکسته بر سر
پیمانیم
از تندر و از
تگرگ ما را چه
هراس
ما نسل ستاره
در شب
توفانیم
*
با کولهی
خاطرات
خونین در پشت
آواره شدیم
در جهان ریز و
درشت
هر لحظه ولی
به پشت سر مینگریم
بفشرده کلید
خانههامان
در مشت
*
آواره اگر چه
ایم و میهن در
بند
با میهنمان
به جا ست عهد و
پیوند
یک روز به
خانه باز
خواهیم آمد
روزی که نه
دیرست به
فردا سوگند
*
ایران بزرگ جاودان
میماند
هم باز سرود
پارسی میخواند
این خانه که
چاره کرده هر
آفت را
این حشر ِ
وحوش ز خود میراند(۱)
|