احمد كسروي

گوشه‌هائي از تاريخ مشروطه ايران

 

احمد كسروي دانشمند، زبان‌شناس و محقق تاريخ و تحليل‌گر و انديشه‌ساز برجسته معاصر در سال 1269 شمسي در تبريز به دنيا آمد. خانواده كسروي از اهل شرع بودند و خود نيز ابتدا در اين جرگه آغاز به فعاليت كرد.

مشاهده مستقيم جريانات انقلاب مشروطه در همان اوان جواني تا حضور آگاهانه در صحنه مبارزات چپ و راست و برخورد توده‌اي‌ها و مليون و تجزيه‌طلبان و فدائيان اسلام، مرتجعان و پيشروان موجب آفرينش آثار ارزنده اوست كه از شماره هفتاد در مي‌گذرد. او مردي رك‌گو و مبارز و استوار در اصول و عقايدش بود و سخت به ايران و تاريخ و فرهنگش عشق مي‌ورزيد و بيشتر به همين سبب سخت مورد انتقاد و مخالفت دشمنان ايران بود و سرانجام در سال 1324 او نيز در فهرست طولاني شخصيت‌هاي ترور شده توسط افراطيون مذهبي قرار گرفت و به دست دو تن از نفرات جمعيت فدائيان اسلام در داخل كاخ دادگستري در تهران كشته شد.

«تاريخ مشروطه ايران» از آثار برجسته كسروي است كه در آن چون و چند آن انقلاب سازنده منعكس گشته است. ناگفته نماند كه كسروي نيز قضاوت ويژه‌اي از اشخاص و حوادث داشته و اي بسا كه در برخي موارد مورد تأئيد بعضي خوانندگان نباشد. در اينجا نه براي شناساندن او كه نيازي ندارد، بلكه در واقع براي آگاهي بيشتر از حوادثي كه در جريان آن جنبش ملي بر كشور ما گذشته در زير بخش‌هاي كوتاهي از نوشته‌هاي او را مي‌آوريم:

 

اتابك و حكايت ميمون آزموده

من خود داستاني به ياد مي‌دارم، و آن اين كه همان هنگام روزي در تبريز به حياط انجمن رفتم. چنان كه هميشه بودي گروهي را در آنجا ايستاده ديدم و يكي از مجاهدان قفقازي (كه سپس شناخته‌ام مشهدي اسماعيل ميابي بوده) دم پنجره تالار ايستاده با آنان سخن مي راند. چون گوش دادم اتابك و آمدن او را ياد مي‌كرد و چنين مي‌گفت: «اين وزير كهنه‌كاري است آمده مي‌بايد از او بيم داريم». سپس داستاني گفت كه صرافي ميموني مي‌داشت كه او را به نگهباني دكانش گذاشتي خود پي كار رفتي. روزي باز صراف پي كاري رفته بود. جيب‌بري به جلو دكان رسيد. چون ميمون و پول‌ها را ديد خواست نيرنگي زند و پول‌ها را بربايد و چون مي‌دانست ميمون اداباز است و هر كاري كه يكي در برابرش كند او نيز كند با وي به بازي پرداخت. گاهي دهانش را كج كرد و گاهي دستش را بلند گردانيد و پياپي بازي‌هايي نمود. هر چه اين مي‌كرد ميمون نيز مي‌كرد. سرانجام جيب‌بر دو دست به روي چشم‌هاي خود گذاشت و چون ميمون نيز چنين كرد فرصت نداد و يك مشت پولي برداشته و بگريخت. ميمون چون چشم باز كرد او را و پول‌ها را رفته ديد،‌و در اين ميان صراف بازگشت و چون چگونگي را دانست چند چوبي به ميمون زد. ميمون از آن هنگام آزموده گرديد و از آن پس،‌هر زمان كه جيب‌بري را ديدي با دو دست چشم‌هاي خود را هر چه گشادتر گردانيدي. از اين داستان نتيجه گرفته مي‌گفت: «كنون ما نيز مي‌بايد چشم‌هاي خودرا هر چه گشادتر گردانيم». (صفحه 269).

 

نمونه‌اي از جنبه تشكيلاتي و سازماني در نهضت مشروطه

جوان كشندة «اتابك» همچنان به روي زمين ماند و كسي او را نمي‌شناخت تا پليس رخت‌هايش را كند و به جستجو پرداخت و از جيبش كارتي درآمد كه در آن چنين مي‌نوشت:

«عباس آقا صراف آذربايجاني، عضو انجمن، نمره 41. فدائي ملت»

سپس شناخته گرديد كه جواني بيست و دو ساله از مردم تبريز،‌و پدرش حاجي محمد، و خود عباس آقا نام مي‌داشته، و در تهران به صرافي مي‌پرداخته و در بازار بسياري او را مي‌شناخته‌اند. كشته او را به حياط بهارستان آورده به روي خاك انداختند كه يك روز يا بيشتر در آنجا ماند، و چون، چنان كه خواهيم نوشت،‌ در آغاز كار،‌ مجلس و بسياري از مردم تهران كار او را به نيك نمي‌داشتند و كساني را كه آشنا يا دوست او مي‌شناختند اداره شهرباني دنبال مي‌كرد، جنازه جوان جانفشان به روي خاك مي‌ماند و كسي نزديك نمي‌توانست بيايد تا شهرباني پس از انجام جستجوهايش با خواري بسيار او را از زمين برداشته به گورستان فرستاد.

صفحه‌هاي 462 و 463

 

آنچه در اوائل انقلاب مشروطه گذشت

چنان كه گفته‌ايم، از آغاز داده شدن مشروطه تا نه ماه كمابيش از آن، يك دوره ويژه‌اي مي‌بود (كه ما داستان آن دوره را در گفتار پنجم به پايان رسانيده‌ايم). زيرا در آن نه ماه:

1 ـ جنبش مشروطه همگاني شمرده مي‌شد، و چنان كه نوشته‌ايم، گذشته از شهرها در بسياري از ديه‌ها نيز مردم جنبيده شور و خروش از خود نشان مي‌دادند.

2 ـ ملايان مشروطه را «رواج شريعت» دانسته و در همه جا با مردم همدستي مي‌نمودند. به گفته يكي: خواني را كه در چيده مي‌شد از بهر خود مي‌پنداشتند و ياوري به درچيدنش مي‌كردند.

3 ـ دشمنان مشروطه جز درباريان نمي‌بودند، و آنان به دشمني آشكاره گستاخي نمي‌نمودند. محمد علي ميرزا نيز در كارشكني پافشاري بسيار نشان نمي‌داد.

صفحه 589

 

چنان كه ديديم جنبش مشروطه‌خواهي را در ايران، دسته اندكي پديد آوردند و توده انبوه معني مشروطه را نمي‌دانستند و پيداست كه خواهان آن نمي‌بودند. از آن سوي پيشروان هم به چند تيره مي بودند: يك تيره نوانديشان كه اروپا را ديده و يا شنيده و خود يك مشروطه اروپائي مي‌خواستند و پيداست كه اندازه آگاهي اينان از اروپا و از معني مشروطه و قانون يكسان نمي‌بود و بسياري جز آگاهي‌هايي سرسري نمي‌داشتند. يك تيره بزرگ‌تر ديگري ملايان مي بودند كه پيشگامي را هم اينان به گردن گرفتند. اينان هم به دو دسته مي‌بودند: يك دسته كه شادروانان بهبهاني و طباطبائي و همراهان ايشان و آخوند خراساني و حاجي تهراني و حاجي شيخ مازندراني و همراهان ايشان بودند، چون به كشور دلبستگي مي‌داشتند و آن را در دست دربار خودكامه قاجاري رو به نابودي مي‌ديدند، براي جلوگيري از آن، مشروطه و مجلس شورا را دربايست مي‌شماردند، و در همان حال معني مشروطه را چنان كه سپس ديدند و دانستند نمي‌دانستند، و آن را بدان سان كه در اروپا بود نمي‌طلبيدند، و خود از كشورداري و چگونگي پيشرفت توده و اين گونه انديشه‌ها بسيار دور مي‌بودند. يك دسته ديگري معني مشروطه را هيچ ندانسته و به كشور و توده هم دلبستگي نمي‌داشتند و در آمدنشان به مشروطه‌خواهي به آرزوي رواج «شريعت» و پيشرفت دستگاه خودشان مي‌بود، و خواهيم ديد كه اينان سپس عنوان «مشروعه» را به ميان آوردند، و دير يا زود از ميان مشروطه‌خواهان به كنار رفتند.

اين حال پيشروان بود. انبوه مردم به يك بار از مشروطه و معني آن ناآگاه مي‌بودند و تنها به نام پيروي از پيشروان به جوش و تكان برخاستند.

اين بود در آغاز جنبش كساني مي‌بايست كه به مردم راهنما و آموزگار باشند و معني زندگاني توده‌اي و كشور، و چگونگي پيشرفت را بدان سان كه در ميان اروپائيان مي‌بود به همگي ياد دهند و آنان را به كارهاي سودمندي وا دارند.

از پيشروان مشروطه نبايستي چشم داشت كه مردم را از همه گرفتاري‌ها (از پراكندگي كيش‌ها و انديشه‌ها و از آلودگي خوي‌ها) بپيرايند. اين كار از دست آنان برنيامدي و اگر به چنين كاري برنخاسته‌اند جاي افسوس نيست. جاي افسوس آن است كه با آن تكاني كه به نام آزاديخواهي به مردم داده بودند، باري در اين زمينه به آنان آموزگاري ننمودند. معني درست مشروطه و مجلس و قانون را به آنان نفهماندند، و يك راهي براي كوشش براي ايشان باز نكردند، و يك آرماني به ايشان نشان ندادند.

در اين نه ماه آغاز جنبش، زمينه آماده‌اي براي اين كار در ميان مي‌بود. در اين چند ماه اگر راهنماياني بدين سان در تهران كه پايتخت كشور و بودن‌گاه دارالشورا مي‌بود، پيدا شدندي و با گفتن و نوشتن آموزاك‌هاي دربايست را به مردم آموختندي، آينده جنبش جز آن گرديدي كه گرديد و ما نيز خواهيم نوشت.

آن شور و سهش كه در مردم پديد آمده بود اگر با آگاهي‌هاي سودمندي درباره زندگاني توده‌اي و كشورداري و اين زمينه‌ها توأم گرديدي به زودي خاموشي نيافتي و با يك فريب‌كاري‌هايي از ملايان و ديگران، كينه با مشروطه و آزادي جاي آنها را نگرفتي.

نبودن چنين راهنماياني نه تنها كشور را از پيشرفت بي‌بهره گردانيد، خود زيان‌هايي نيز پديد آورد و در بسيار جاها به جنبش جامه هياهو و آشوب پوشانيد.

كاري كه دو سيد و همدستان ايشان كردند، بسيار ارجدار مي‌بود و بايد هميشه در تاريخ نام‌هاي آنان به بزرگي برده شود. ولي ايشان مي‌بايست در پي آن كار در انديشه راه بردن مردم باشند، و اين شگفت است كه نبودند، و همان داده شدن فرمان مشروطه و باز شدن دارالشورا و نوشته شدن قانون اساسي را بس دانسته و به كار ديگري نياز نديدند.

اين خود لغزشي از ايشان بود. ايشان مردم را شورانيدند و به پا بر انگيختند ولي راهي براي پيش رفتن و كوشيدن ننمودند، و اين كار نتيجه آن را داد كه دير گاهي در همه جا رشته در دست ملايان و روضه‌خوانان مي‌بود، و اينان به دلخواه خود مشروطه را همان رواج «شريعت» مي‌زنديدند، و از قرآن و «احاديث» دليل‌ها ياد مي‌كردند، و در نشست‌هاي خود هميشه روضه مي‌خواندند، و انبوه مردم، جنبش را جز براي همين نمي‌دانستند. داستان حاجي شيخ فضل‌الله نوري و پيشنهادهاي او را به مجلس، خواهيم آورد.

تا ديري مردم گيج اين كارها مي‌بودند. شوريده و براي كوشش آماده گرديده ولي با اينها مي‌گذراندند. سپس كم‌كم انديشه‌هاي ديگري پراكنده گرديد. آن دسته از پيشروان كه مشروطه را به معني اروپائيش مي‌خواستند گاهي گفتار از «ميهن دوستي» و جانفشاني راندند، و زماني نام كارخانه و ماشين به ميان آوردند، و هنگامي سخن از آبادي كشور و كشيدن راه‌آهن و مانند اينها گفتند. در نتيجه اينها مردم دو دل گرديدند و كم‌كم جدايي ميانه دو رشته انديشه پديد آمد، و چون ملايان سود خود را در همراهي با مشروطه نمي‌ديدند و خود مي‌بايست جدا گردند يك دسته بزرگي با ايشان رفتند، و اين دسته كه پايدار ماندند باز راهي براي كوشش و پيشرفت در جلو خود نيافتند و باز سرگردان ماندند. اين دسته نوانديشان نيز مردم را راه بردن نتوانستند.

اينان به مردم مي‌گفتند: «بايد ميهن خود را دوست داريم، بايد در راه آن جانفشاني كنيم، بايد با همديگر همدست شويم، بايد دانش آموزيم...» اينها را مي‌گفتند و مردم را به تكان مي‌آوردند،‌ بي‌آنكه معني درست ميهن دوستي و جانفشاني و همدستي را ياد دهند، و بي‌آنكه راه اينها را باز نمايند. به خود مردم وا مي‌گزاردند كه معني اينها را بدانند و راهش را بشناسند، و آنان هر كسي به دلخواه و فهم خود معنايي به آنها مي‌داد و از روي هوس به كارهايي برمي‌خاست.

انبوهي از آزاديخواهان بايايي براي خود، جز بدگويي از محمد علي ميرزا و گله و ناله از خودكامگي نمي‌شناختند، و هر كس هر چه بدگوئي بيشتر مي‌كرد و از پرده‌دري هم باز نمي‌ايستاد اين را نشان بيشي آزاديخواهي خود مي‌پنداشت. بسياري از ايشان «همدستي» را جز فراهم نشستن و انجمن برپا گردانيدن نمي‌دانستند. آن همه نام «ميهن» برده مي‌شد از هزار تن يكي معناي درست آن را نمي‌دانست و انبوه ايشان ميهن را سرزمين و كوه و بيابان شمارده و به نام ميهن‌دوستي شعرها در ستايش آب و هواي آن مي‌سرودند و دلبستگي‌هاي گزافه‌آميز شاعرانه نشان مي‌دادند.

صفحه‌هاي 373 و 374 و 375 و 376

 

لوايح و مقالات مخالفت‌آميز ملاها عليه مشروطيت

همين كه مذاكرات مجلس شروع شد و عناوين دائر به اصل مشروطيت و حدود آن در ميان آمد از اثناء نطق‌ها و لوائح و جرائد اموري به ظهور رسيد كه هيچ كس منتظر نبود و زائدالوصف مايه وحشت و حيرت رؤساء روحاني و ائمه جماعت و قاطبة مقدسين و متدينين شد.

«از آن جمله در منشور سلطاني كه نوشته بود مجلس شوراي ملي اسلامي داديم لفظ اسلامي گم شد و رفت كه رفت. اين فقره سند صحيح دارد عندالحاجه مذكور و مشهور مي‌شود و ديگر در موقع اصدار دستخط مشروطيت از اعليحضرت اقدس شاهنشاه عصر دام ظله‌المسدود در مجلس حضور هزار نفس بلكه بيشتر صريحاً گفتند كه ما مشروعه نمي‌خواهيم و ديگر به رأي‌العين همه ديديم و مي‌بينيم كه از بدو افتتاح اين مجلس جماعت لاقيد لاابالي لامذهب از كساني كه سابقاً معروف به بابي بودن بوده‌اند و كساني كه منكر شريعت و معتقد به طبيعت هستند همه در حركت آمده و به چرخ افتاده‌اند. سنگ‌هاست كه به سينه مي‌زنند و جنگ‌هاست كه با خلق خدا مي‌كنند و ديگر روزنامه‌ها و شبنامه‌ها پيدا شد، اكثر مشتمل بر سب علماء اعلام و طعن در احكام اسلام و اين كه بايد در اين شريعت تصرفات كرد و فروعي را از آن تغيير داده تبديل به احسن و انسب نمود و آن قوانيني كه به مقتضاي يك هزار و سيصد سال پيش قرار داده شده است بايد همه را با اوضاع و احوال و مقتضيات امروز مطابق ساخت از قبيل اباحه مسكرات و اشاعه فاحشه‌خانه‌ها و افتتاح مدارس تربيت نسوان و دبستان دوشيزگان و صرف وجوه روضه‌خواني و وجوه زيارت مشاهد مقدسه در ايجاد كارخانجات و در تسويه طرق و شوارع و در احداث راه‌هاي آهن و در استجلاب صنايع فرنگ و از قبيل استهزاء مسلمان‌ها در حواله دادن به شمشير حضرت ابوالفضل و يا به سر پل صراط و اين كه افكار و گفتار رسول مختار صلي‌الله‌وآله‌و‌سلم العياذبالله از روي بخار خوراك‌هاي اعراب بوده است مثل شير شتر و گوشت سوسمار و اين كه امروز در فرنگستان فيلسوف‌ها هستند خيلي از انبياء و مرسلين آگاه‌تر و داناتر و بزرگ‌تر و نستجيربالله حضرت حجـة‌بن‌الحسين عجل‌الله تعالي فرجه را امام موهوم خواندن و اوراق قرآن مجيد را در مقواهاي ادوات قمار به كار بردن و صفحات مشتمل بر اسم جلاله و آيات سماويه را در صحن مجلس شورا دريدن و پاشيدن و نگارش اين كه مردم به ترتيب ايران سالي بيست كرور تومان مي‌برند و قدري آب مي‌آورند كه زمزم است و قدري خاك تربت است و اين كه اگر اين مردم وحشي و بربري نبودند اين همه گوسفند و گاو و شتر در عيد قربان نمي‌كشتند و قيمت آن را صرف پل‌سازي و راه‌پردازي مي‌كردند و اين كه تمام ملل روي زمين بايد در حقوق مساوي بوده ذمي و مسلم خونشان متكافو باشد و با همديگر درآميزند و به يكديگر زن بدهند و زن بگيرند (زنده‌باد مساوات) و ديگر ظهور هرج و مرج در اطراف ممالك محروسه و سلب امنيت و خلاف نظم و شرع خونريزي و تاخت و تاز و آثار فتن و مفاسد در هر صقع و هر ناحيه و رواج رقابت و خصومت و معادات در ميان اهالي شهرهاي بزرگ خصوصاً حوادث و سوانحي كه در صفحه آذربايجان و سرحدات آن اتفاق افتاده و كشتارها كه در كرمانشاهان و فارس و حدود نهاوند و غيرها واقع شده است و ديگر تجري طبقات مردم در فسق و فجور و منكرات مي‌فرمايند چون ما و شماها همگي در تهران هستيم فقط تهران را از شما مي‌پرسيم آيا از وقتي كه اسم آزادي در اين شهر شايع شده است سستي عقايد اهالي و درجه هرزگي‌ها و بي‌باكي‌ها از كجا به كجا رسيده است. هيچ وقت شنيده بوديد كه يهودي با بچه مسلمان لواط كرده باشد؟‌از گذر لوطي صالح بپرسيد و هيچ وقت ديده بوديد كه يهودي علي‌الرؤس دختر مسلمان را كشيده باشد؟ امسال همگي ديديد يا مستحضر شديد. ذاكرين و وعاظ مي‌گويند كه امسال مجالس روضه‌خواني و تكاپوي عزاداري و اهتمام مردم در اين عبادت كه شعائر بزرگ شيعه‌خانه است نزديك به نصف به تعطيل گشت و متروك شد آيا هيچ انتظار چنين نتيجه را داشتيد و هيچ شنيده بوديد تا اين تاريخ كه يك آدمي در دنيا گفته و يا نوشته و پراكنده كرده باشد كه الوهيت خدا مشروطه است و لقد قالوا كلمه الكفر و هيچ شنيده بوديد در اين يك هزار و سيصد و چند سالي كه از عمر اسلام يدالله انصاره گذشته است صورت يكي از مجددين دين را كه در عداد كليني و علم‌الهدي و محقق و شهيدين شمرده مي‌شود به شكل حيواني باركش كشيده و تشهير كرده باشند؟

و ديگردر افتتاح رسوم و سير معموله بلاد كفر در قبه‌الاسلام تاريخ هجري هيچ خبر نمي‌دهدكه در ممالك اسلاميه مجلس ترحيم و ختم قرآن را به دستور فرنگستان تشكيل داده باشند مسجد جامع پايتخت اسلام فاتحه ذراري صديقه طاهره سلام‌الله عليه به سيره خاصه فرنگان گلريزي كردن و دستمال‌هاي مشكي بر بازوي دستجات اطفال مسلمين بستن و جماعت زردشتي‌ها را در خانه خدا وارد ساختن و در مجلس فاتحه مخصوصاً الافرنگ‌ها و پاريس‌پرستها را مستخدم قرار دادن و ارباب عمايم و بزرگان شريعت را طوعاً يا كرهاً به آن محضر مطهر كشيدن . اي پيروان دين اسلام هيچ ختمي به اين شكل ديده و يا شنيده بوديد؟

و هيچ ديده و شنيده بوديد كه رؤساء روحاني هما را عنفاً در مجلس در قطار مادامي‌هاي فرنگان كشيده و در ازدحامي كه سراپا علي‌رغم اسلام و اسلاميان است حاضر و مستبشر داشته باشند؟ آن بازار شام، آن شيپور سلام، آن آتشبازي‌ها، آن ورود سفراء، آن عاديات خارجه، آن هورا كشيدن‌ها و آن همه كتيبه‌هاي زنده باد و (زنده باد مساوات)‌و (برادري و برابري(

مي‌خواستيد يكي را هم بنويسيد (زنده باد شريعت) (زنده باد قرآن) (زنده باد اسلام). حقيقتاً چشم خاتم‌الانبياء روشن و خاطر خاتم اوصياء خرسند قره‌الاعين سرت‌الانفس شما را اي مسلمان‌ها، اي اهل تهران، به قرآن مجيد، به اميرالمؤ منين، به سيدالشهداء و به امام زمان ارواحنا لهم‌الفداء قسم مي‌دهيم كه اگر پيغمبر شما حاضر بود و آن هنگامه جلوخان نگارستان را مي‌ديد چه مي‌فرمود؟ آيا نفرين مي‌كرد يا تبريك مي‌گفت؟ و آيا مي‌فرمود خوب جشني براي مجلس گرفته‌ايد، يا مي‌فرمود خوب ختمي براي اسلام گذاشته‌ايد، آيا مي‌فرمود زنده باد مشروطه يا مي‌فرمود اهكذا تخلفون محمداً في امته؟

الها كه نعمت مجلس شوراي ملي اسلامي خصم لامذهبان باد.

صفحه‌هاي 432 تا 436

 

چنان كه گفتيم اينان در عبدالعظيم چاپخانه سنگي بر پا كرده و «لايحه‌ها» مي‌نوشتند و چاپ مي‌كردند. اين «لايحه‌ها» بي‌هنايش نمي‌ماند و در ميان مردم گفتگوهايي پديد مي‌آورد. در شهرهاي دور بدخواهان مشروطه آن را دستاويزي مي‌ساختند. لايحه ششم مرداد كه آورديم نمونه نيكي از خرده‌گيري‌هاي بي‌جاي ايشان است: افتتاح مدارس نسوان، صرف وجوه روضه‌خواني و وجوه زيارت مشاهد مقدسه در ايجاد كارخانجات و در تسويه طرق و شوارع و در احداث راه‌هاي‌آهن و استجلاب صنايع فرنگ، استهزاء مسلمان‌ها و در حواله دادن به شمشير حضرت ابوالفضل و يا به سر پل «صراط» اينها و مانند اينهاست بهانه‌هايي كه مي‌گرفتند و با يك جنبش بزرگي دشمني نشان مي‌دادند.

ليكن اين بهانه‌ها به همه بيپاييش در آن روزها كارگر توانستي بود. مردم به اين پندارها پابستگي مي‌داشتند و كيش شيعي پايه‌اش به اين گونه باورهاست. از آن سوي ناسازگاري مشروطه و قانون اساسي اروپايي با كيش و ديني كه مردم داشتند درخور چاره نمي‌بود. به اين لايحه در روزنامه‌هاي فارسي پاسخ‌هايي نوشتند ولي اگر راستي را بخواهيم جز رويه‌كاري و فريبكاري نبوده.

صفحه‌هاي 445 و 446

پيش آگهي انقلاب اسلامي و بگير و ببند قشريون.

دنباله‌روان همان ملاها و اوباش هم اكنون در سرزمين كوروش و داريوش حكم ميرانند:

«درباره حاجي شيخ فضل‌الله و ديگران باور كردني نيست زيرا در اين هنگام معني مشروطه روشن گرديده و اين ملايان دانسته بودند كه با دستگاه ايشان، بلكه با كيش شيعي، سازشي در ميان نيست. از اين رو انبوه آنان برانداختن مشروطه را از درون دل خواستار مي‌بودند.

به هر حال با پيوستن اين ملايان به بدخواهان دستگاه آنان ارج ديگر يافت، و آشوب بار ديگر رويه كشاكش مشروطه و كيش گرفت. سيد محمد يزدي يا سيد اكبر شاه به منبر رفته مي‌گفت: زنا بكن، دزدي بكن، آدم بكش، اما نزديك اين مجلس مرو، ان‌الله يغفرالذنوب جميعاً، اوباشان پياپي آواز به هم انداخته مي‌گفتند: مشروطه نمي‌خواهيم، ما دين نبي خواهيم، جهودان را كه به خانه‌هايشان ريخته و به زور به ميدان آورده بودند، به آنان نيز اين جمله را ياد مي‌دادند، و چون آنان جمله دوم را نمي‌گفتند، پشت گردني مي زدند، هر كسي را كه كلاه ماهوت كوتاه به سر و سرداري به تن مي‌ديدند مشروطه‌خواه شمارده به آزارش مي‌پرداختند و جيب و بغلش را تهي مي‌گردانيدند. كم‌كم به بيباكي افزوده هر كسي را از رهگذريان مي‌يافتند عبا و كلاهش را مي‌ربودند و دست به جيب و كيسه‌اش مي‌بردند. با دستور پيشوايان خود به اداره روزنامه‌ها ريخته آنها را تاراج مي‌كردند و تابلوها را آورده و در ميان ميدان آتش مي‌زدند. بدين سان روز را به پايان مي‌رسانيدند

صفحه 531

 

بدگوئي و مخالفت با مواد قانون اساسي مشروطه

از قانون اساسي در نشست‌هاي علماء و نمايندگان گفتگو مي‌رفت. پس از رسيدن تلگراف‌هاي تبريز و ديگر شهرها به آن بيشتر پرداختند و در پيشرفت كار شتابي نشان دادند. ولي چنان كه گمان مي رفت علماي «شريعت‌خواه» به ايراد‌هايي برخاستند، و در چند «اصل» ناهمداستاني نمودند.

نخست در باره اصل هشتم كه مي‌گويد: «اهالي مملكت ايران در مقابل قانون دولتي متساوي خواهند بود» ايراد گرفته بودند:‌«مسلم و كافر در ديه و حدودي متساوي نتواند بود. اگر مسلماني يك يهودي يا يك زردشتي يا يك كافر ديگري را كشت او را به كيفر نتوان كشتن و بايد ديه گرفت».

دوم در باره اصل نوزدهم كه مي‌گويد: «تأسيس مدارس به مخارج دولتي و ملتي و تحصيل اجباري بايد مطابق قانون وزارت علوم و معارف مقرر شود...» خرده گرفته مي‌گفتند: «تحصيل اجباري مخالف شريعت است».

سوم در باره اصل بيستم كه مي‌گويد: «عامه مطبوعات غير از كتب ضلال و مواد مضره به دين مبين آزاد و مميزي در آنان ممنوع است» به ايراد برخاسته مي‌گفتند: «بايد تحت نظر علماء باشد».

گفتگو در باره اينها به بيرون نيز رسيد و در برخي روزنامه‌ها گفتارهايي نوشته شد. بيش از همه در پيرامون اصل هشتم سخن مي‌رفت و زردشتيان كه اين زمان پر و بالي باز كرده بودند نامه‌هايي به مجلس نوشته براي خود برابري مي‌خواستند. يك نويسنده‌اي در روزنامه حبل‌المتين تهران، در اين زمينه چنين نوشت:

«اگر بخواهيم حقوق مساوات را جاري نكنيم به محذورات بزرگ دچار مي‌شويم يكي از آن محذورات آنكه مجوس و يهود و ارمني وقتي قيمت خون خود را معادل بيست و پنج تومان كم يا زياد در قانون ملاحظه نمايد گمان نمي‌كنم تابعيت اين ملت و سلطنت و اين قانون را بر عهده بگيرد و دست تظلم به نمايندگان دول ديگر بلند ننمايد كه چه تقصير كرده‌ام خون من انسان به قدر يك حيوان پست‌تر شده، اگر جواب دهيم كه شما اهل كتاب هستيد و روح ايماني نداريد از اين جهت قيمت تو قيمت حيوان است جواب خواهند گفت كه يك نفر كشيش آلماني (البته در اصل انگليسي بوده)‌ كه در اروميه كشته شد مگر اهل كتاب نبود كه مبلغ شصت و پنج هزار تومان داديد... آيا اين انصاف است؟ عدالت است؟ محذور ديگر اين كه ببينيم كه اين اندازه داراي اختلاف باشيد و در جمع حقوق بشريت قبول مي‌نمايند و افراد تبعه اين چنين ملت در ممالك خارجه چه قيمت خواهند داشت...

صفحه 331 و 332

 

بازتاب علوم آخوندي در جامعه

گفتگو از رفتار و زندگاني اينان به سخن بس درازي نيازمند است و ما در اينجا چنان ميداني نيست. آنچه مي‌بايد گفت اين است كه اينان، چه نيكان و چه بدانشان، جز به زيان مردم نمي‌بودند. اينان از جواني به مدرسه رفته و زماني در ايران و زماني در عراق درس خوانده،‌و يك رشته آموزاك‌هايي‌،‌ از كيش شيعي و اصول و فقه و حديث و قرآن، ياد گرفتندي، و به گمان خود «جانشين امام» شده بازگرديدندي. كنون آزمندان و بدانشان، آن آموزاك‌ها را افزاري براي پول‌اندوزي و چيرگي گرفتندي، و مردم را زير دست خود گردانيدندي، و نيكانشان پافشاري به ياد دادن همان آموزاك‌ها به مردم نموده، و آنان را به يك رشته كارهاي بيهوده‌اي، از گريستن و سينه زدن و به زيارت رفتن و دعاي ندبه خواندن و مانند اينها واداشتندي، و يا آتش كينه‌هاي كيشي را در دل‌ها فروزان‌تر گردانيدندي. بدان به آن‌سان، و نيكان با اين‌سان مردم را سرگرم گردانيده از ياد كشور و توده بازداشتندي.

راست است نيكانشان يك رشته نيكي‌ها نيز از راستگويي و درستكاري و نيكي به ديگران و مانند اينها، به مردم آموختندي و از اين رو كسان سودمندي بودندي. چيزي كه هست روي هم رفته زيانشان بيش از سودشان درآمدي.

اينان، چه بدان و چه نيكان، هيچگاه به ياد نياوردندي،‌كه اين كشور را كه ما در آن مي‌زييم، دشمناني هست كه به بردنش مي‌كوشند و مي‌بايد ما نيز به نگهداشتنش كوشيم و همواره بيدار باشيم و بسيج افزار كنيم، چنين چيزي را نه خود انديشيدندي، و نه اگر كسي گفتي گوش دادندي. بسياري از‌ آنان چنين سخناني را «بيديني» شماردندي و بيخردانه مردم را از آن بازداشتندي، و اين بود كه كتاب‌هاي طالبوف و سياحتنامه ابراهيم بيك را به نزديك نگذاردندي. بارها ديده شدي كه در نشستي با بودن ملايي چنين سخني به ميان آمدي، و ملا رو ترش كردي و جلو گرفتي، و يا در پاسخ چنين گفتي: «اين مملكت شيعه را صاحبي هست. او خودش نگه مي‌دارد». يا چنين گفتي: «قلب پادشاه در دست خداست، دعا كنيم خدا او را به مملكت مهربان گرداند».

صفحه‌هاي 147 و 148 و 149

 

كناره‌گيري ملايان از انقلاب مشروطه

در نتيجة پيشرفت مشروطه، سود و زيان توده انبوه با ملايان و ديه‌داران جدا گرديد. بويژه در تبريز كه شور آزاديخواهي بيش از همه جا كارگر بود.

اكنون اين ملايان مي‌بايست يا آزادگي نمايند و با مردم همدستي كنند، و يا از مشروطه‌خواهي كناره گيرند و در بند سود خود باشند...

چيزي كه هست همه اينها جز چند گاهه نمي‌بود. همان پيشنمازان نيز كم‌كم و يكايك كناره گرفتند، و نماند در ميان مشروطه‌خواهان مگر آنان كه به يكبار از پيشة ملايي و از درآمد و شكوه آن چشم پوشيدند، و يكسره به آزاديخواهان پيوستند. همان حاجي ميرزا ابوالحسن نيز با آنكه تا چندي گشاد و بست بسياري كرد و در ساية پشتيباني آزاديخواهان شناختگي يافت، باز از پيشة خود دست‌برداري نتوانست، و پس از زماني او نيز كناره گرفت و خواهيم ديد كه چند سال ديرتر چه دشمني بزرگي با مشروطه، بلكه به كشور نشان داد.

از ملايان بزرگ تبريز تنها كسي كه با مشروطه همراه ماند ثقـة‌ الاسلام بود. اين مرد اگر چه جوش و گرمي بسيار نشان نمي‌داد ولي در دلبستگي به پيشرفت كشور و توده پايدار ماند. اما بيرون رفتن او از شهر در اين پيش‌آمد انگيزة ديگري مي‌داشت. چون هميشه ميانة خاندان او با خانوادة مجتهد هم‌چشمي و دشمني رفته بود در اين هنگام براي بستن زبان بدگويان با وي همدردي مي‌نمود.

اين از سوي ملايان بود كه بدين سان از مشروطه كناره مي‌گرفتند. اين كار از تبريز آغازيد و سپس در تهران و ديگر جا نيز رو نمود. اما از سوي آزاديخواهان، آنان هم خود را از يوغ ملايان آزاد مي‌گردانيدند، و ناگزير جنبش نيز از اين پس رنگ ديگري خواست گرفت. زيرا چنان كه گفتيم، چون پيشگامان جنبش ملايان بودند تا ديري سخن از «شريعت» و رواج آن مي‌رفت و انبوهي از مردم مي‌پنداشتند كه آنچه خواسته مي‌شود همين است. سپس كم كم گفتگو از كشور و توده و ميهن‌دوستي و اين‌گونه چيزها به ميان آمد و گوش‌ها به آن آشنا گرديد، و بدين‌سان يك خواست ديگري پيدا شد كه آزاديخواهان، ميانة آن و اين دودل گرديدند، و خود ناسازگاري اين دو خواست بود كه آزاديخواهان و ملايان را از هم جدا مي‌گردانيد، و كنون كه اين كار رخ مي‌داد، يكي از نتيجه‌هاي آن اين خواستي بود كه آزاديخواهان ديگر ياد «شريعت» و رواج آن نكنند و سر هر كاري نياز به پرك خواستن از ملايان ندارند (صفحه‌هاي 259-260(.

 

عادت هميشگي عزاداري حسيني

روز آدينه، باز مردم در مسجد و در پيرامون‌هاي آن انبوه شدند، و فزوني مردم تا به جايي بود كه پشت‌بام‌ها را نيز گرفتند. از آن سوي دولت نيز به شمارة سرباز و توپچي افزود و چهارسو و آن پيرامون‌ها را پر گردانيد. امروز، باز ختم سيد عبدالحميد را مي‌داشتند و روضه مي‌خواندند.

اين را مي‌بايد بگوييم كه آن روز، يكي از كارهاي هميشگي ايرانيان «روضه‌خواني» مي‌بود، و به هر كجا كه يك دسته‌اي فراهم آمدندي، و هر انجمني يا بزمي كه بودي، بايستي روضه‌خواني باشد، و ياد كربلا و داستان آن به ميان آيد و بگريند، تا آنجا كه كساني در عروسي‌ها نيز «روضه» مي‌خوانانيدند. در اين نشست‌هاي كوشندگان هم ـ چه به هنگامي كه در عبدالعظيم مي‌بودند، و چه زماني كه به تهران بازگشتند، و چه اين هنگام كه در مسجد آدينه مي‌نشستند ـ هميشه روضه‌خواني مي‌شد. به ويژه كه داستان كشته شدن سيدي به ميان آمده، و اين خود انگيزة جدايي براي «روضه‌خواني» و سوگواري به كشتگان كربلا مي‌بود.

امروز هم كساني دسته‌هاي سينه‌زني پديد آوردند. بدينسان كه از پيراهن و دستار سيد كشته شده، دو بيرق ساختند، و دو دسته پديد آورده و هر يكي را به دنبال يكي از بيرق‌ها انداختند، و باز مي‌خواستند بيرون ايند و در بازارها گرديده و سينه زده و باز آيند. بهبهاني خرسندي نمي‌داد و مي‌گفت: باشد كه نگزارند و يا شليكي كنند. گفتند: ديروز رفتيم و كسي جلو نگرفت. علماء گفتند: سربازان ديروزي را دورتر برده‌اند و اين سربازان كه امروز در پيرامون مسجد مي‌باشند از فوج ديگري هستند و به اينان دستور شليك داده شده. گفتند: ما كه افزار جنگي به دست نمي‌داريم تا كسي به ما شليك كند. بدين سان براي بيرون رفتن پافشردند (صفحه 110(

 

تشخيص عرف و شرع

امروز گذشته از انجمن ايالتي، بازرگانان و پيشنمازان، هر دسته‌اي جداگانه تلگراف به نمانيدگان فرستادند.

به علماء و بازرگانان نيز پاسخي نزديك به اين رسيد، اين تلگراف‌ها به خشم تبريزيان افزود. چه اينان از همان مي‌ترسيدند كه قانون اساسي به دست علماء افتد كه يا آن را تباه گردانيده يك قانون بسيار بي‌ارجي بيرون دهند، و يا دوتيرگي به ميان انداخته بهانه به دست دولت اندازند. اين بود به خروش و ناخشنودي برخاسته چنين مي‌گفتند:

«مگر ملت قانون مذهبي و عبادات از دولت مي‌خواهد كه محتاج مباحثات علمي باشد. ما قانون اساسي سلطنتي مشروطه‌اي را كه در ميان تمام دولت‌هاي مشروطه مجري است مي‌خواهيم. قانون شرع را در هزار و سيصد و اند سال پيش پيغمبر ما آورده و در دست داريم...»

اين سخناني بود كه از سر دستگان مي‌تراويدو با زبان واعظان به مردم گفته مي‌شد. اين معنايش به كنار نهادن «شريعت» مي‌بود. ولي واعظان و يا بسياري از ديگران اين را نمي‌فهميدند و نافهميده به زبان مي‌آوردند. اينان به مشروطه و قانون دلبستگي پيدا كرده آن را مي‌خواستند، ولي از شريعت نيز چشم نپوشيده بودند.

اما پيشنمازان كه اين زمان با مشروطه‌خواهان همراهي مي‌نمودند و تلگراف براي طلبيدن قانون اساسي به تهران مي‌فرستادند، بيشتر ايشان معني مشروطه را نمي‌فهميدند و دلبستگي هم به آن نداشتند.

صفحه‌هاي 323 و 324

 

نقش دانش‌آموزان در انقلاب مشروطه

در تهران بيست و يك باب مكتب‌خانه به طرح جديد است. شاگردان تمامي آنها با عَلَم مخصوص وارد شده هر يك در طرفي صف كشيده خطابه‌‌ها خواندند و يك نفر بچه دوازده ساله سرش را بلند كرده به وكلا كه در تالار فوقاني بودند خطاب كرده گفت: «اي وكلاي ملت، اي بزرگان ما، شما نگوييد ما عمر خودمان را رانده‌ايم و از ما گذشته. آخر ما صغيريم و از دست ما هيچ چيز برنمي‌آيد. شما را قسم مي‌دهيم به خدا ما را در چنگ استبداد نگذاريد. براي آينده ما فكري كنيد.»‌به يك مرتبه جماعت به گريه افتادند، به حدي شيون شد كه مثل روز عاشورا...

امروز زنان تهران نيز در خيزش پا در ميان داشتند و چنان كه در حبل‌المتين نوشته پانصد تن از ايشان در جلو خان بهارستان گرد آمده بودند.

صفحه‌هاي 358 و 359

 

محمد عليشاه و مفسدان رجاله مشروطه‌طلب

سپهدار گفته است كه كونسول انگليس مي‌گويد دولت هنگامي كه مجلس را بست، نويد داد كه دو باره بازگرداند، و پيشنهاد كرده است كه براي رام شدن تبريزيان شاه مجلس را باز كند، و اين گفته‌هاي او به محمدعلي ميرزا گران افتاده و اين بوده يك تلگراف پرخاش‌آميزي به او فرستاده،

«سپهدار اعظم: از تلگراف رمز شما تعجب كردم. از روز اول سلطنت دست‌خطي كه در اعطاء مجلس دادم لفظ مشروطه و مشروعه مطابق قانون محمدي بود. بعد لامذهبان بناي خودسري گذاشتند خواستند دين و دولت را از ميان ببرند هر چه به دلايل و نصايح خواستم آنها را متقاعد كنم نشد تا اين كه به فضل‌الله و كمك حضرت حجت عجل‌الله فرجه به طوري كه لازم بود قلع و قمع مفسدين دين و دولت را كردم حالا شما مي‌نويسيد كه قونسول مي‌گويد دولت وعده داده است مجلس شورا به آنها بدهد، قانون به آنها بدهد، عدليه بدهد. همگي صحيح است دولت گفته است به سفرا هم امروز كتباً اعلان شده است دولت مجلس مشروعه كه مطابق با مزاج مملكت با شريعت نبوي صلوات‌الله باشد خواهد داد و بر سر قول خود استوار هم هست ولي چهار نفر مفسد رجاله اسم خودشان را مشروطه‌طلب گذاشته‌اند، در تبريز علم خودسري افراشته‌اند، حال من به آنها تملقاً و مجبوراً بگويم مشروطه دادم و براي سلطنت خود، رفتن دين و آئين مسلماني را ننگ تاريخي بگذارم. معاذالله. نخواهد شد

صفحه‌هاي 782 و 783

 

تماس انقلابيون مشروطه با پارلمان فرانسه

چون شنيده مي‌شد محمد علي ميرزا از تنگدستي و بي‌پولي ناچار گرديده وامي بخواهد،‌و با نمايندگان روس و انگليس گفتگوئي در تهران مي‌رود كه به نام پيشكي،‌ به اندازه چهار صد هزار ليره به او پرداخته شود، انجن تبريز كه خود را به جاي دارالشورا گزارده بود،‌ به جلوگيري، يك نوشته‌اي به نمايندگان دولت‌هاي بيگانه نوشته، و آن را به چاپ رسانيد و به همه كنسول‌خانه‌ها فرستاد. كوتاه شده آن اين كه: تا دارالشورا باز نشود و پرگ ندهد محمد علي ميرزا نخواهد توانست به نام ايران وامي بگيرد، و اگر پولي از اين باره به او پرداخته شود در آينده توده آن را نخواهد پذيرفت. سپس تلگرافي در همين باره به پارلمان و سناي فرانسه فرستاد كه اينك نسخه آن را در پائين مي‌آوريم:

«پاريس،‌مجلس مبعوثان،‌مجلس سنا. در موقعي كه شاه مجلس ملي را با توپ منفصل ساخته و مي‌خواهد براي منقرض ساختن قواي ملي از دول متحابه قرض كرده تجهيز سلاح و قشون نمايد ما ملت ايران به عموم ملل حريت‌پرور عالم اعلام مي‌كنيم كه اين وجه نظر به اين كه باعث اضمحلال يك ملتي خواهد شد كه در راه اخذ حقوق انسانيه خود جان‌سپاري مي‌كنند ملت ايران به هيچ‌وجه خود را ذمه‌دار اين استقراض نخواهد دانست. انجمن ايالتي آذربايجان».

صفحه 774

 

نگاهي به وضع مطبوعات آن دوران

برخي از اينها نامش پيداست كه چه بوده: حي علي‌الفلاح، صراط‌المستقيم، حلم آموز، الجناب، كليد سياسي. در پشت سر اين نام‌ها چه بايستي بود؟!

خود روزنامه‌ها نيز ديدني است، روزنامه كه براي بيدار كردن مردم و ياد دادن چيزهاي نادانسته بايستي بود، هر كس در آن دانسته‌هاي كهن خود را به رشته نوشتن مي‌كشد. اين يكي از فلسفه سخن مي‌راند و مي‌خواهد با دليل‌هاي فلسفي مشروطه را روشن گرداند. آن يكي از گفته‌هاي صوفيان دليل مي‌آورد و شعرهاي مثنوي را مي‌سرايد. آن ديگر از راه قرآن و حديث درمي‌ايد و مشروطه را يك دستگاه اسلامي مي‌گرداند.

نكته اين است كه هيچ يكي از آنان كمي در خود سراغ نمي‌داشتند و نيازي به ياد گرفتن نمي‌ديدند و بلكه هر يكي در پي ياد دادن مي‌بودند. مشروطه كه يك چيز تازه‌اي بود از اروپا رسيده، و مي‌بايست تا ديري همگي در پي شناختن و ياد گرفتن آن باشند، اينان نيازي به آن نديده، و نامش را شنيده و هر يكي از انديشه‌ خود معنايي به آن داده، و با شتاب در پي بيرون ريخت دانش‌هاي خود مي‌بودند.

جنبش مشروطه كه پيش آمده بود و خود يك زندگاني نويني مي‌آغازيد، مي‌بايست يك رشته داناك‌هاي نويني در زمينه زندگاني آزاد، و چگونگي نگهداري كشور، و با ياهاي مردم، و مرزي كه ميان آنها با دولت بايد بود، پراكنده گردد و به مردم ياد داده شود. نيز داناك‌هاي كهن بيهوده از فلسفه و عرفان و مانند اينها،‌ از ميان رود. ليكن اينها فرصت نداده و به آن مي‌كوشيدند كه مشروطه را از معني درست خود بيرون آورند و هر كس به دلخواه معناي ديگري به آن دهند و بدين سان آن را يك چيز بيكاره‌اي گردانند.

روشن‌تر گويم: به جاي آن كه پيروي از آيين مشروطه كنند مي‌كوشيدند آن را پيرو رفتار و شيوه زندگاني خود گردانند.

يك چيز بسيار شگفت «جمله‌هاي پا در هوايي» است كه در همه روزنامه‌ها رواج مي‌داشت. مثلاً يكي امروز مي‌خواست نگارشي در ستايش دانش بنويسد چنين مي‌نوشت:‌ «علم است كه صفحه اروپا را بهشت روي زمين گردانيده، علم است كه ملل متمدنه را به سيادت و سعادت رسانيده، علم است كه ژاپون را در رديف دول درجه اول گردانيده...» از اين گونه بيست يا سي جمله را پي هم مي‌آورد. فردا مي‌خواست به ستايش از «اخلاق» پردازد و اين بار همان جمله‌ها را در باره «اخلاق» مي‌آورد. پس فردا نوبت ستايش به «تمدن» مي‌رسيد باز همان‌ها را مي‌شمرد. تا سال‌ها شيوه چيزنويسي همين مي‌بود و روزنامه‌هاي پر مايه از حبل‌المتين و مجلس و مانند آنها نيز همين شيوه را دنبال مي‌كردند. اگر سخن به درازي نيانجاميدي توانستيمي نمونه‌هايي را از نوشته‌هاي خود آنها در اينجا بياوريم.

اين هم گفتيم كه بسياري از اينان، در آزاديخواهي بابايي براي خود، جز گله و ناله از دربار و بدگويي از شاه و پيرامونيان او نمي‌شناختند، و چنين مي‌دانستند كه هر چه بيشتر بنالند و بيشتر بد گويند آزادي‌خواهي بيشتر نموده‌اند، و اين بود در برخي از روزنامه‌ها هر چند مي‌توانستند تندي مي‌نمودند.

اين روزنامه‌ها جز از نداي وطن و تمدن و صبح صادق ديري نپاييدند و هر يكي پس از ده يا بيست شماره از ميان رفت. صبح صادق نيز بسيار نپاييد. ولي تمدن و نداي وطن تا توپ بستن مجلس بر پا مي‌بودند.

صفحه‌هاي 288 و 289

 

بر گرفته از سهند