هادی خرسندی

بنی صدر واکس می زد، بختيار نگران بود

دو سه سال پيش بهرام خان مرا برد سر مزار بختيار. سالروزش بود. نه اينکه خودم بلد نباشم بروم اما دوست دارم قبرستان هم که ميروم با بهرام بروم!

در راه برگشتن به لندن بهرام پرسيد "توی فکری!" گفتم "آره. از پيش بختيار که برگشتيم يک بيت در ذهنم سرافتاده بود اما باقيش بافته نميشود." پرسيد: "يعنی چی بافته نميشود؟" گفتم: "مصراع اول شعر مثل سرانداختن بافتنی است. کاموا را که سرانداختی ....."، (راستش آن سخنرانی! که در بالا کردم راجع به شعر و کاموا و بافتنی، بار اول در جيپ بهرام خان و برای او ايراد کرده بودم    (  !

 

رفته بودم بر مزار بختيار - مدتی ماندم کنار آن مزار

 

بقيه‌اش نيامد. مدتی ماندم کنار وزن و قافيه، نشد. با اينکه راحت سر افتاده بود، بافته نميشد. من منت شعر را نميکشم. وقتی نميآيد رهايش ميکنم. التماس، کلنجار، اين حرف‌ها توی کارم نيست. لفتش بدهم از سروده‌ی بعدی باز ميمانم.

- نشد بهرام خان.

- چرا نشد. تو که ...

- من که چی؟ من که هر چی. نيامد. البته توقع من هم ازش زياد بود. از شعر سنگ مزار مينا زياد توقع نداشتم. ميخواستم زندگی پر درد و رنج يک شاعر تبعيدی را با احساس مسئوليت خانوادگی و اجتماعی در چند بيت بگويم. اما در شعر بختيار، يک عالم حرف داشتم. ميخواستم بگويم امروز اگر مذهبی‌ها و سيامَذ- مداران (منظور سياستمداران مذهبی است) در جمهوری اسلامی و خارج از جمهوری اسلامی، سعی ميکنند چهره‌ی به خاک خفته‌ی بختيار را مخدوش کنند، به خاطر انديشه‌ی زنده‌ی اوست که «لائيسيته» را گفت و معنی کرد. يعنی جدائی دين و مذهب از دولت و حکومت. البته که اين حرف دکان‌های اينان را تخته ميکند. (هر قدر هم سرقفلی بالا داشته باشد(  !

روزی که بختيار به ملت هشدار داد که «داريد از زير ديکتاتوری چکمه ميرويد زير ديکتاتوری نعلين»، در همان موقع آقای بنی‌صدر و همگنانش در پاريس داشتند نعلين‌های خمينی را واکس ميزدند. در تهران وقتی آقای خمينی ديگر واکسی لازم نداشت، آقای بنی‌صدر به پاريس برگشته بود و برای رجوی صيغه‌ی انکحتو و زوجتو ميخواند! حالا هم ده سال بعد از رفتن بختيار، نامه‌ رو ميکند که افتخار داشته پيک مخصوص و کفترنامه‌بر بختيار به خمينی باشد! (بعضی‌ها چقدر در زندگی افتخار کم دارند!) نامه‌ای که اگر اصل باشد، بايد نزد آقای خمينی باشد نه آقای بنی صدر. (شايد بختيار فتوکپی هم به کبوتر بسته بوده(  !

بهرام با حيرت پرسيد:

- همه‌ی اينها را ميخواستی توی شعر بگی؟

- آره. حتی با همين پرانتز و علامت تعجب آخرش!

- بابا تو که داشتی پدر شعر را درميآوردی.

- پس خيال ميکنی برای چی جواب نداد؟