|
حماسهي
سياوش
کسرائي در
بارهي تختي سرودهي
«اسانلو» را با
بيتي از
سياوش
کسرائي در
بارهي «غلامرضا
تختي» زينت
دادهام. سروده
شدن اين شعر
در زمان حيات
جهانپهلوان،
- نه بعد از
مرگش - ارزشي
دوچندان به
آن ميدهد. در
ضمن فضاي بعد
از بيست و هشت
مرداد را در
اين سروده حس
ميکنيد. با
سپاس از
کريمي عزيز
که برامان
فرستادش. هادی
خرسندی جهان
پهلوانا سیاوش
کسرایی جهان
پهلوانا،
صفای تو باد دل
مهرورزان
سرای تو باد بماناد
نیرو به جان و
تنت رسا باد
صافی سخن
گفتنت مرنجاد
آن روی
آزرمگین مماناد
آن خوی پاکی
غمین به تو
آفرین کسان
پایدار دعای
عزیزان ترا
یادگار روانت
پرستنده
راستی زبانت
گریزنده از
کاستی دلت پر
امید و تنت بیشکست
؛ بماناد
ای مرد پولاد
دست که
از پشت بسیار
سال دراز که
این در به
امید بودهست
باز هلا رستم
از راه باز
آمدی شکوفا،
جوان،
سرفراز آمدی ورود ترا
خلق آئین
گرفت ز مهر تو
این شهر آذین
گرفت چو
خورشید در شب
درخشیده ای دل گرم بر
سنگ بخشیده
ای کلاف
نواهاي از هم
جدا پي آفرين
تو شد يکصدا نبودی تو
و هیچ امیدی
نبود شبان سیه
را سپیدی
نبود نه سو روی
اختر نه چشم
چراغ نه از
چشمهی
آفتابی سراغ فرو برده
سر در گریبان
همه بگلسایهی
شمع، پیچان
همه به ياد
تو، بس عشق میباختند همه قصه ی
درد میساختند: " که رستم
به افسون ز
شهنامه رفت " نماند
آتشی، دود بر
خامه رفت " جهان
تیره شد، رنگ
پروا گرفت " به
دل تخمهی
نیستی پا
گرفت " به
رخسار گل خون
چو شبنم نشست " چه
گلها که بر
شاخهی تر
شکست " بدی
آمد و نیکی از
یاد برد " درخت
گل سرخ را باد
برد " هیاهوی
مردانه کاهش
گرفت " سراپردهی
عشق آتش گرفت " گر
آوا درین شهر
آرام بود " سرود
شهیدان
ناکام بود " سمند
بسی گرد از
راه ماند " بسی
بیژن مهر در
چاه ماند " بسی
خون به طشت
طلا رنگ خورد " بسی
شیشهی عمر
بر سنگ خورد " سیاووش
ها کشت
افراسیاب " ولیکن
تکانی نخورد
آب از آب " دریغا
ز رستم که در
جوش نیست " مگر
یاد خون
سیاووش
نیست؟ " عزیزا ! نه
من مرد رزمآورم یکی
شاعر دوستی
پرورم ز تو ! دل
فروغ جوانی
گرفت سرودم ره
پهلوانی
گرفت ببخشا
سخن گر درازا
کشید که
مهرت عنان از
کفم واکشید درودم
ترا باد و
بدرود هم یکی
مانده بشنو
تو از بیش و کم که
مردی نه در
تندی تیشه
است که
در پاکی جان و
اندیشه است |