مجید محمدی

نسل معترض به والدین مکتبی خویش به جنبش سبز پیوسته است

پس از پایان جنگ و مرگ ایت الله روح الله خمینی، نیروهای مکتبی فوج فوج از صف باورمندان راستین به ولایت فقیه یا طرفداران جمهوری اسلامی یا ایدئولوژی مذهبی یا حتی اسلام خارج می شوند و از این حیث تفاوت زیادی میان نسل گذشته و نسل امروز نیست. مکتبی‌های مانده در حکومت و فرزندان آنها نیز در حال فاصله گرفتن از یکدیگر بوده‌اند. اما حتی یک مورد سراغ نداریم که کسی از این طرف دیوار به کمپ تمامیت طلبان پیوسته باشد. رژیم نیروهای لباس شخصی و بسیجی‌اش را از میان نیروهای مناطق حاشیه شهری و لشکر بیکاران جذب می کند.

 

بخشی از نیروهای جوان جنبش سبز فرزندان نسل مکتبی دهه‌های پنجاه و شصت شمسی هستند. آن نسل رژیم جمهوری اسلامی را بنا کرد، ایدئولوژی‌اش را ورز و آموزش داد، نهادهایش را ساخت و آن را از گزند جنگ در امان داشت. پس از جنگ نیز در فعالیت‌های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی تلاش کرد این رژیم را تقویت یا اصلاح کند. اما بسیاری از فرزندان این نسل در جنبش سبز به صور گوناگون فعال بوده‌اند. اکنون پرسش این است: آیا پدران و مادران مکتبی که می خواستند دنیا را از روی مرامنامه ها و اساسنامه های ایدئولوژیک و مذهبی خود از نو بسازند موفق شدند فرزندانی مکتبی بپرورند؟ نیروهای جوانی که در دامان این نیروهای مکتبی پرورش یافته‌اند چه نسبتی با مکتب والدینشان دارند و چرا؟

 

آیا محسن روح الامینی (فرزند عبدالحسین روح الامینی رئیس موسسه‌ی پاستور در دولت احمدی نژاد که در کهریزک به قتل رسید) و نرگس کلهر (فرزند مهدی کلهر، مشاور احمدی نژاد که از آلمان درخواست پناهندگی کرده است) در یک سو و مهدی شیرزاد، حسین نعیمی پور، مهدی میردامادی و حنیف مزروعی (فرزندان اصلاح طلبان و خود نیز فعال سیاسی) در سوی دیگر طیف سیاسی نمونه های خوبی برای این تحلیل هستند؟

 

 پناه بردن ایدئولوژی به قوای قهریه

 

با پناه گرفتن ایدئولوژی مذهبی در زیر سایه‌ی قوای قهریه و اِعمال دستورات و باید و نبایدهای آن توسط قوای قضایی، نظامی و امنیتی از یک سو و ابزار واقع شدن آن برای کسب امتیازات و رانت‌های حکومتی از سوی دیگر از ابتدای دهه‌ی شصت، از خیل طرفداران آن هر روز کمتر و بر مخالفان آن هر روز افزوده شده است. با حذف رقبای سیاسی در اوایل دهه‌ی شصت، مکتبی‌ها دیگر نیازی به مباحثه و رقابت با نیروهای لیبرال و چپ نمی دیدند و با اتکا بر زور و قدرت حکومت هر آنچه را می خواستند به پیش می بردند.

 

 دو دهه است که پس از پایان جنگ و مرگ ایت الله روح الله خمینی، نیروهای مکتبی فوج فوج از صف باورمندان راستین به ولایت فقیه یا طرفداران جمهوری اسلامی یا ایدئولوژی مذهبی یا حتی اسلام خارج می شوند و از این حیث تفاوت زیادی میان نسل گذشته و نسل امروز نیست. مکتبی‌های مانده در حکومت و فرزندان آنها نیز در حال فاصله گرفتن از یکدیگر بوده‌اند. اما حتی یک مورد سراغ نداریم که کسی از این طرف دیوار به کمپ تمامیت طلبان پیوسته باشد. رژیم نیروهای لباس شخصی و بسیجی‌اش را از میان نیروهای مناطق حاشیه شهری و لشکر بیکاران جذب می کند.

 

 تبخیر مکتب

 

فرزندان نسل مکتبی هر چه که باشند مکتبی نیستند. آنها نه تنها انگیزه‌ای برای مکتبی بودن نداشته‌اند و نیازی به آن نمی دیده‌اند بلکه از در و دیوار علائم لازم برای مکتبی نبودن به آنان ارسال شده است: یا در خانواده تحت اجبار یا انواع جوایز به نماز خواندن و رعایت احکام شرعی فرا خوانده شده‌اند در حالی که همسالان و دوستان آنها در طبقات مرفه شهری سبک زندگی دیگری داشته‌اند که جذابیت بیشتری داشته، یا در خانواده‌های مذهبی آزاد منش تر بزرگ شده‌اند (مثل فرزندان محمد حسین بهشتی اولین رئیس دیوان عالی کشور) اما کنترل دولتی و تمامیت طلبانه‌ی فرهنگ و جامعه جایی برای جذب آنان به ایدئولوژی مذهبی باقی نگذاشته و در نهایت از این خانواده‌های نوع دوم افرادی تحصیل کرده و با ایمان سنتی بیرون می آمده و نه مکتبی به معنای معمول آن که ایدئولوژی را ابزار مبارزه و کسب قدرت قرار دهند.

 

آنها مسائل و موضوعات و چالش‌های والدین خود را از آن خود نمی بینند و تنها می خواهند خود برای خود تصمیم بگیرند. آنها خسته‌اند از این که قرار است آینه های موفقیت و شکست والدینشان در انتقال ایدئولوژی به نسل بعد باشند. آنها خود را اسیر جریانی می بینند که خود هیچ نقشی در شکل گیری‌اش نداشته‌اند و کسی هم نیست که پرسش‌هایشان را پاسخ دهد (به یاد بیاوریم لحن شکسته و در هم ریخته‌‌ی پدر محسن روح الامینی را که می گفت: " محسن ما روح جستجو گری داشت، قانع کردنش سخت بود(

 

 آنگاه که جنبشی در میان نبود نسل تازه به راهه‌ای متفاوتی رفتند. از میان همین نسل غیر مکتبی‌ بود که فرزند محسن رضایی به امریکا پناهنده شد و فرزند حسن روحانی خود کشی کرد. بخشی دیگر نیز برای دور نگاه داشتن فرزندان خود از گیر و دارهای سیاسی در ایران آنها را برای تحصیل به خارج فرستادند (فرزندان ولایتی و خرازی و ...) که بسیاری از آنها به کشور باز نگشتند. آنها نیز که از سیاست در داخل فاصله گرفتند با استفاده از نام خانوادگی به دنیای کسب و کار وارد شدند و ایدئولوژی را دم در دفتر خود به جوی آب انداختند. گروهی دیگر نیز مثل فرزند موحدی ساوجی حداقل حسابشان را از والدین خود جدا کردند.

 

 حکومت اکنون با سرازیر کردن پول های نفتی به جیب بسیجیان دیروز است که دستگاه های تبلیغاتی و امنیتی و نظامی خود را سرپا نگاه می دارد در حالی که در دهه‌ی شصت کسی برای فعالیت سیاسی یا حضور در جبهه‌های جنگ یا حضور بر سر صندوق رای به عنوان ناظر انتظار چک یا اتومبیل صفر کیلومتر یا آپارتمان نداشت.

 

 اکنون پاسداران ایدئولوژی مکتبی حکومتی نیروهای نظامی و امنیتی رهبری هستند و این ایدئولوژی تنها ابزار سرکوب و ارعاب و ایجاد محدودیت و مجازات و تنبیه مخالفان و دادن پاداش مالی و منزلتی به وفاداران است. جوانی که از منافع این ایدئولوژی به نحو چشمگیری برخوردار نباشد تنها به خاطر والدین خود انگیزه‌های لازم را برای باور به آن و عمل بر اساس آن تا حد پا گذاشتن بر روی ساده ترین احساسات و علائق انسانی خود پیدا نمی کند. حتی محافظه کار ترین فرزندان مکتبی‌های نسل گذشته (مثل علی و محمد، فرزندان مرتضی مطهری) با آن که به جنبش سبز نپیوستند نتوانستند چشم بر حوادث ماه های اخیر ببندند و به انتقاد علنی از رفتار حکومت پرداختند.

 

 دو مسیر متفاوت با نتیجه‌ای همسان

 

 

 فرزندان این نیروها که در طی سه دهه‌ی اخیر در حکومت بوده‌اند با دو مسیر متفاوت در میان والدین خود مواجه بوده‌اند: 1) تحول والدین آنها (اصلاح طلبان و آنها که به نیروهای لیبرال دمکرات غیر مذهبی پیوستند) همراه با تحول خود آنان که از شکاف نسلی میان آنها کاسته است، و 2) مکتبی ماندن و پیوستن والدین به کمپ ولی فقیه و نیروهای نظامی و امنیتی اش که به شکاف بیشتر آنها و فرزندانشان منجر شده است. در نهایت هیچ یک از این دو طیفِ نیروهای مکتبی موفق نشدند خودِ مکتبی خویش را در فرزندانشان تکرار کنند و پرورش یافته‌گان آنها هر یک از راهی به جنبش سبز یا همان اعتراض علیه ایدئولوژی نسل مکتبی رسیدند. فرزندان روح الامینی و کلهر و رهبران حزب مشارکت تنها نمونه های قابل توجه دو گروه تازه از این دست پروردگان نظام ج.ا.ا. هستند. ظاهرا ساختار و عملکرد نظام جمهوری اسلامی در درون همچون موریانه به تخریب ایدئولوژی آن مشغول بوده است.

 

 رویاها

 

 نسل غیر مکتبی رویاهایی خاص خویش دارد اما ایدئولوژی نسل قبل این نسل را محدود در رویاهای گذشته می خواهد. تحقق این رویاها بسیار پر هزینه و طولانی خواهد بود. جمهوری اسلامی که خون‌های زیادی برای تداوم آن ریخته شده است، چه در انقلاب، چه در نزاع بر سر قدرت و چه در جنگ هشت ساله، هم در طرف موافقان و هم در طرف مخالفان، بیدی نیست که به آسانی در برابر بادهای اعتراض سر خم کند؛ استبداد و تمامیت خواهی که اکنون لباس دین پوشیده در خاک این کشور ریشه های عمیقی دارند. کنار زدن مبانی و ایدئولوژی استبداد دینی همانند بر پا داشتنش نیازمند صرف نیرو و همت است. اما ظاهرا نسل تازه برای بر کندن این درخت ریشه دار عزم جزم کرده است.

 

 البته بخش کوچکی از فرزندان مکتبی‌های سابق می خواهند در مسند سیاسی پدران بنشینند (ان طور که معترضان به انتخابات در مورد مجتبی خامنه‌ای می گویند)، بخشی دیگر به دنبال ثروت نسل گذشته‌اند بدون آن که تلاشی برای آن کرده باشند (مثل پسر خزعلی (مهدی) که در عین پرداختن به تجارت برای کسب قدرت سیاسی و رقابت با دولت به جای ذکر موارد نقض حقوق بشر حکومت به موضوعی بی اهمیت مثل یهودی بودن احمدی نژاد پرداخت، پسر محمد علی آبادی که درگیر سوء استفاده های مالی در سازمان تربیت بدنی شد، یا پسر قالیباف که در کار تهیه کنندگی سینماست یا صدها آقازاده‌ی دیگر) اما بخش بزرگتری به دنبال ثروت و قدرت نیست و فقط احترام می خواهد و می خواهد بگذارند آن چنان که می خواهد زندگی کند. این بخش از این حکومت مایوس است و در جستجوی سرزمین رویاهایش در جنبش سبز است.